يك روز مانند پرندۀ طوفان زدۀ آشيان گم كرده اي از دياري غريب به سرزمين عشق تو روي آوردم...

سرزميني را كه خيال مي كردم پر از نورو اميد است ...

حرارت خورشيد و بوي باران دارد عطر گل و بهار جاودان دارد...

اما افسوس كه مرغ بيشه هاي غريب نمي دانست ...

كه روزي اين سرزمين را اميدي نيست وروشنائيش را ديري نمي پايد...

 

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست و چه زشت

به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود

تو برو ، برو تا راحتتر

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم



سلام ؛ حال من خوب است...

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور...

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم...

دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد...

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست...

رفتی پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

بی پرده بگویمت :

می خواهم تنها بمانم...

در را پشت سرت ببند...

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد...

ساده باشد، بی کنایه و ابهام...

پس از نو می نویسم :

سلام ! حال من خوب است...

                                                       

اما تو باور نکن...

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت