دستمال کاغذي به اشک گفت:


 قطره قطره‌ات طلاست

 یک کم از طلاي خود حراج مي‌کني؟

عاشقم !

 با من ازدواج مي‌کني؟

 اشک گفت:

 ازدواج اشک و دستمالِ کاغذي!

 تو چقدر ساده‌اي

 خوش خيال کاغذي!

 توي ازدواج ما

 تو مچاله مي‌شوي

 چرک مي‌شوي و تکه‌اي زباله مي‌شوي

 پس برو و بي‌خيال باش

 عاشقي کجاست!

 تو فقط

 دستمال باش!

 دستمال کاغذي، دلش شکست

 گوشه‌اي کنار جعبه‌اش نشست

 گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد

 در تن سفيد و نازکش دويد

 خونِ درد

 اخرش، دستمال کاغذي مچاله شد

 مثل تکه‌اي زباله شد

 او ولي شبيه ديگران نشد

 چرک و زشت مثل اين و آن نشد

 رفت اگرچه توي سطل آشغال

 پاک بود و عاشق و زلال

 او با تمام دستمال‌هاي کاغذي فرق داشت

 چون که در ميان قلب خود

دانه‌هاي اشک کاشت...



 

همه حدس میزنند که نامه هایم را نمی خوانی، می گویند چقدر

 

عین هم می نویسی ….؟!

 

 لحنی،لحجه ای، دلیلی لا اقل عوض کن...

 

بگذار ندانند برای عوض کردن لحن ورنگ چشم و بغض شعر و اشکهایی

 

که مثل مه روی نامه می غلطند باید معشوق را عوض کرد...

 

دلم می خواهد جوری که به گوش تمامشان برسد فریاد بزنم:

 

او را نه عوض می کنم و نه عوض می شود پس داستان همچنان

 

ادامه دارد...

 

گلایه ای نیست بهانه، بارها درد کشیده ام و گفته ام که در مسیر

 

عشق حتی اگر به بهانه ء نگاه کردن به پشت سرت هم برگردی

 

عاشقیت تا دنیا، دنیاست زیر یک سوال پررنگ و بی جواب

 

رود،عشق معامله نیست که اگر قیمت مناسب بود،

 

به اندازه کافی هدیه بدی و بمانی ، و اگر روبان نقره ای

 

جعبه هدیه اش یک تای اضافی داشت زیر همه چیز بزنی

 

و بروی، آنها که زیاد درد نیست عزیزم...

 

بگذار از تشابه من ایراد بگیرند نه تفاوت تو ...

 

 فدای یک تار موی رنگ شبت، بهانه ء دیروز و بی مهر امروز

 

و بی وفای فردای همیشه عزیز...

 

باز دلت از کدام قصه ء بی مهر روزگار گرفته بود که حتی در قهر هم همه چیز را پای

 

دله من گذاشتی...

 

میخواهم هرجا هستی خوش باشی...

 

فقط این را بدان که من به تو وفادار بودم و هستم...اما تو...!!!

 

اگر پای ثانیه های رنگینت خسته نشده قدمی بگذار...

 

نامه ام را بخوان و خبرم کن که خواندی...

 

پیشنهاد میکنم برای اینکه هم نامه را بخوانی و هم لذت ببری فرض کنی که به جای

 

قدم گذاشتن به وبلاگ من بر روی قلبم قدم میزنی...

 

این کار مورد علاقه ء توست...میدانم...!!!

                                                                             

                                                                                 همین...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت