نمیدونم بهونه چندتا دیگه تولد میتونم اینجا برات بگیرم...

ولی میخوام تا اونجائیکه میتونم منتظر روزهای میلادت بشینم...

انقدر که بالاخره خودت دوباره متولد بشی...

خود خودت نه این آدم ناشناسی که الان پیش رومه...

 هنوزم نفهمیدم چه شکلی دلت اومد؟

چه شکلی دلت اومد از خالق فرشته کوچولو دل بکنی؟

خیلی حرفا باهات دارم ولی بهم اجازه گفتن هیچ کدومو ندادی و نمیدی...

دلم میخواست اینجا بگم ولی نمیشه ...

آخه باید فقط به خودت بگم به خود خودت...

یادته هر وقت روم نمیشد بهت حرفی رو بزنم میگفتم " بمونه واسه خودم؟ "

توام همیشه میگفتی " باشه اینم بمونه واسه خودت...

.حرفات داره مثل ظبط صوت تو گوشم میپیچه ولی نمیدونم کدومش و بگم...

بهونه...

چرا همه حرفات یادت رفته؟! چر دیگه اون خدایی که به من نشونش دادی رو دیگه نمیبینی؟!

به خدا قول دادم دوباره یادت بندازمش...

نمیدونم چه جوری چون عین سنگ سخت شدی...

ولی آب میتونه سنگ و سوراخ کنه . نه؟

راستش و بگم؟؟؟

اومدم باهات مبارزه کنم.جلوت وایمیسم حتی اگه این تکه های باقیمونده قلبمم له کنی...

بهم گفتی برم دنبال زندگیم . گفتی برای همیشه فراموشت کنم

گفتی برم دنبال خوشبختیم...

گفتی تورو با تنهاییت تنها بذارم...

 گفتی نمیفهمی چرا با این همه بی توجهی ترکت نمیکنم؟؟؟!!!

من بهت میگم بهونه...!

چون من رفیق نیمه راه نیستم.چون من عادت ندارم عزیزانم و وسط مشکلات تنها بزارم.

میدونم! نمیخواد بگی به یه چیزا واهی دل سپردم.

من فقط به لحظه ای دل سپردم که یک لحظه بهونه واقعی خودم و ببینم...

خوشبخت خوشبخت...

ولی اگه تو رو نتونم خوشبخت ببینم تا آخر عمر نمیتونم خودمو ببخشم. ..

میخوام بدونی تو این چند وقت چی کشیدم...

میخوام بدونی هر وقت خواستم ترکت کنم یا ازت متنفر بشم

یکی با تمام قوا جلوی روم وایساد...

میخوام بفهمی با تمام سردیها.بی اعتنایی ها . لجبازی ها و عصبانیت هات هنوزم دوست

دارم.شاید خیلی بیشتر از قبل.شاید که نه حتما"...

تو هر روز جدی تر میشی. هر روز بیشتر سعی میکنی حرفات و به کرسی بنشونی.

و هر روز بیشتر سعی میکنی دل مهربونت و پشت چهره جدیت پنهون کنی.

به وسیله صدای بلند و سرد و قاطعت میخوای بفهمونی که دیگه دلی وجود نداره.

ولی این رفتارها روی کسانی اثر داره که ظاهر تو رو میشناسن نه من که دل تو رو دیدم.

نه من که هر وقت دعوام میکردی به چشمهات نگاه میکردم یا ساکت میموندم سرم داد بزنی

که این حرکت و انجام ندم...

نه من که وقتی با لحن قاطع و سرد و عصبانی از تصمیمت برای ترکم میگفتی

 و من گریه میکردم...

ازم میخواستی که گریه نکنم چون هنوز به اون حد از دل سنگی نرسیدی

 که بتونی این صدارو تحمل کنی

میبینی بهونه!همیشه عادت داری... خودتو لو بدی...

دروغ گفتن و هنوز یاد نگرفتی...

تو خودتم میدونی که نمیتونی اونی باشی که سعی در نشون دادنش داری...

 ولی با خودتم سر جنگ افتادی...

برای همین ترک همه چیز و همه کس و میکنی تا شاید آروم شی...

ولی بهتره برای یه بارم شده به تصویر خودت موقعی که داری از خواهرت یا برادرزادت

صحبت میکنی و چشات برق میزنه نگاه کنی...

یا وقتی که با تمام وجودت سعی در برطرف کردن مشکلات خوانواده ات داری.

یه بار بهم گفتی تو به همه ظاهرت و نشون میدی و به من باطنت و...

تو هم همیشه همین طور بودی ولی حالا سعی در پنهان کردنش میکنی ولی متاسفم.

نمیتونی...

خب بسه دیگه.می ترسم کم کم بشم مثله همون مادربزرگای قدیمی که بهم نسبت میدی.

راستی!!!

حافظ یه شعر  برای تولدت هدیه کرده...

انگار اونم میخواد جلوت وایسه و حق و بده به من!

خدا و حافظ با منن حالا برو برای خودت یار پیدا کن...

هر چه قدرم تنهایی و غرورت بزرگ باشن از پس ما برنمیان...

نیروی کمکی احتیاج داری.فقط امیدوارم از نیروهای سالم و درستت استفاده کنی.

برای تولدت ۲تا دعا کردم:

یکی اینکه بتونم به عهدم وفا کنم و ...تو خوشبخت بشی.

یکیم اینکه تو تمام این مدت چند سال لطمه ای به سلامتیت نخوره.

چه از نظر روحی چه جسمی...

خودت میدونی چی رو میگم.نه؟

همون چیزیکه معتقدی به من ارتباطی نداره و من همیشه نگران این موضوعم.

ولی مطمئنم تو اگه بخوای از پس این موضوع هم میتونی بربیای.

فقط باید بخوای...

 

"بخواه که برگردی بهونه"

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت