یادت می آید بهانه ،می گفتی کاش می دانستم منبع این همه نوشته ها که برمی آید ازتو، کجاست؟!

می بینی مهربان؟! زمان چه تند بر ما می گذرد و خیال می کند ما هم تند فراموشمان می شود ایام؟!

 می بینی؟!فکر می کند همه چیز با گذشتن و رد شدن طوفانی و سریع از یاد می رود؟!

می بینی؟!نامردی مال تمام دوران ها و آدمها و غیر آدمهاست...

مائیم که میدانیم چه بوده و الّا کسی نمی داند حرف مارا ...

 همه فقط بلدند آدمهای صبوری نشان دهند خویش را که ما را فریب دهند...

اصلا تو بگو چرا من وقتی از تو مینویسم دستانم می لرزد؟

آخ! یادم آمد!... بگذریم...

تو نمی گذاری من دیگر دوست بخوانمت!اما همین که یکتایی ،خودش کافیست مهربان!لجبازم نه؟!!!

دیگر نمی آید چیزی از مغز پوکم تا بنویسمش!!!

فقط اگر اشتباهی یادم در ذهنت خطور کرد ،اگر زشت بود خاطرم ، خط خطیم کن...

 می دانی از تو چه پنهان نمی خواهم خاطرم چون خودم مکدّرت کند...

همین که می بینم همه چیزبرایت عادی شده شادم می کند بخدا!!!

عادی مثل خاطرات ، مثل زمان، مثل دوشنبه، مثل ماه آذر، مثل عدد۱۱ ، مثل من...

 نه مثل تو، نه مثل اردیبهشت و نه مثل لغت شکیبایی...

         همین...!!!


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت