این خستگی و روز مرگی امان مرا بریده.می دانید؟!خسته ام. آنقدر که جرات فریاد هم ندارم. می ترسم تارهای نازک سکوتم پاره پاره شوند و ویران کنند هستی پوچ مرا!!!

آنقدر شمردم انتظار را که دیگر حالم از دلتنگی به هم می خورد. حالم از آدمها ، از مورچه های صبور که هِی دانه از دهانشان می افتد و باز بَرَش می دارند. از آینه که همیشه تصویری تاریک از من نشان می دهد.

می بینید؟! دیگر به جای آه، اَه می کنم روزگارم را! نه که گمان کنی مرا گرد عاشقی اینچنین پریشان کرده . نه!اشتباه نکنید. من درد تهی بودن از درون می کشم. من روزهاست رنگ خوشی به چشم ندیده ام. من مدتهاست لبخندهای زهرآلودم طعم شور اشک می دهند. من آنقدر غریبم که حتی به چشم رهگذران خیابان های عادی روزگارمان هم نمی آیم. می دانی؟!

اما چه جسورم من که می نویسم. من لذت می برم از این تنهایی و دوست دارم محض بودن تلخی هایم را! و از همین روست که من  قهوه تلخ می خورم جای چایی شیرین!!!

اما دوستم تو برایم دعا کن. تو دعا کن من اگر باقیم، فرو نروم در دلخوشی های بیهوده که آتش به جانم می زند. تو دعا کن که من ترحم نشوم. دعا کن من تهی بمانم اما خوار نشوم. من بیزارم از آدمهایی که بخاطر تنهاییم همراهمند. متنفرم از شادیهای کوچک موقتی که برای تولدم  حرامم می کنند تا بلکه حس کنم میلاد من ، آدمی را شاد می کند. می دانید من حتی از هدیه ها هم بدم می آید.

تو برایم دعا کن سهم من گریه های شبانه باشد اما خنده های زورکی نه...

توبگو من توقع زیادی دارم؟!
تو بگو ...

دعایم می کنی؟!

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت