تو که  آمدی فهمیدم در تمام لــــــحظه های زندگیـــــم تو را کم داشتـــــــه ام ....

 تو که آمـــــدی خیلی چــــیزها را فهـــــــمیدم...

 به خود گفتم هنوز اتفاقی نیـــفتاده...

هنوز چیــــزی تغییر نکرده...

 باید خیلـــــــی زود جلویش را گرفت....

 اما چشـم که باز کردم دیدم تو ناممـــــکن ترین آرزوی زندگیم هستی و مـن هیچ راه فـــراری

از تو ندارم ...

 تو همه جا بودی ...

 لا به لای خطوط کتابها ...

 پشت پنجره های غریبه و آشنا ...

 در پیـــچ و خم کوچه ها ...

 انــگار خسته نمی شـــدی...

 و من هر قدر بیشـــتر دست و پا می زدم بیشتر فـــرو می رفتم...

 گفــــتم شاید با ندیدنت از پس خود برآیم امـا خوب........

گفتن ندارد.........نشد...

 تصـــمیم گرفتم بی سر و صدا بـا این آتــــشی که به جانم افتاده بسازم اما ...........

 باز هم نشد...

پاســـــخ تو بـه این احساس تمام زندگــــــیم را ویران کردو من مانــدم و ویرانه هایی که یادگار

توست...

 حالا برای من فقط  خاطـــره صدایت از آن هــــــمه لحظه بــاقی مانده...

 تو برای من پلـــــی بــودی میان رویا و بیداری و ترانه ای برای روح خسته ام ...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت