Image hosting by TinyPic

تنها نشسته ام ...

نگاه چشمانم تار ...تار...می شوند...احساس می کنم چیزی بر گونه ام می غلتد ...

دست برگونه ام میکشم ... مثل همیشه اشک هایم بی اختیار جاریست ...

با پشت دست اشک هایم را پاک می کنم ...باز هم احساس می کنم چیزی بر گونه ام می غلتد .

دوباره دست به گونه ام می گشم... بازهم اشک بود ...

خدای من ...!

چرا بی اختیار ...!

چرا بی هیچ مقدمه ...! این اشک ها جاریست ...!

رو به آیینه می ایستم ...چشم در چشم دختری معصوم می دوزم که ...

اشک ها دیرگاهی ست در چشمانش خانه کرده اند ...

گویی عاشق چشمان دخترک شده اند ... چشمانی معصوم و منتظر ...

روبه آیینه ... حرف میزنم :

تنهایی ؟! تنهای تنها ؟! منتظری ؟! منتظرمنتظر ؟!

منتظر یه اتفاق ؟! شاید یه معجزه ؟! شایدم ...

در چشمانم نگاه نافذش را می دوزد ولب می گشاید :

آره ... منتظرم ... منتظر یه معجزه ام ...

باز هم رو به آیینه ... چشم در چشم دخترک می دوزم ... کمی بعد دور می شوم ...

با خودم حرف می زنم ...

چشمانش چه آرام بود ...! چه نگاه نافذی داشت ...!

اگر همه چشمانی به این آرامی داشتند . . . دنیا پراز آرامش بود ...

بیخود نیست که اشک ها این چنین سخت عاشق شده اند ...

و همچنان ... اشک ها باید میهمان آن دو چشم روییای باشند ...!

بی آنکه از دخترک اجازه ای برای ورود بگیرند . . .


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت