اين روزها...

 

 زانوها در بغل خوابيده . سر به ديوار تكيه زده و چشمهايم به ديدار اشك ميرود...

 

شعله ها زبانه مي كشند...

 

من انگار در حوضي از يخ دست و پا مي زنم...

 

اين روزها اگر كوك سازم غمگين است ...          

 

 چاره چيست...؟؟؟

 

ارتعاش صداي قلبم: انگشتان مرا به روی ساز میکشد...

 

این روزها صدایم درگیر ناله است...

 

بغضم به صدا راه نمی دهد...

 

شبها که وضعش ناگفتنی ست...

 

 من می مانم و تمام تاریکیهای شهر من...

 

من می مانم و تصویری تاریک از روز...

 

من می مانم و یک بغل داغ شقایق...

 

گاهی که به ترس رویی نشان میدهم  آغوش عشق تنها پناهگاه من است...

 

تنها مامن دلواپسیهایم...

 

 تنها گرمای روح بخش روح خسته ام...

 

این روزها به خیابان نمی روم...

 

شاید به اجبار خزان صدای شکستن برگی بیاید...

 

طاقت شکستن ندارم ...

 

 

طاقت دیدن بی پناهی شاخه ها راهم ندارم...

 

این روزها به آسمان نگاه نمی کنم ...

 

شاید پرستویی به کوچ رود...

 

دیگر توان غیبت پرستو را ندارم ...

 این روزها روزهای درد است...

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت