مطمئن باش که به قیمت پایان عمر نیز که باشد

 

فراموشت خواهم کرد...

 

فراموشت خواهم کرد...

 

حال مطمئنم که دیگر چشمانم به دنبال زندگیت نخواهد بود...

 

پس برو...

 

برو و شاد باش...

 

خوشبخت خواهی شد...

 

برو...

 

برو و شاد باش...

 

یادم نخواهد رفت که در خواب هم تو چهره ات را زمن دریغ کردی...

 

تو که مرا سپردی به دست زمان...

 

این را بدان که زمان مرا به فراموشی نسپرد...

 

زمان تنها مرا قربانی خود کرد...

 

زمان فریبم داد تا سپری شود...

 

این تو بودی...

 

این ترس از جواب اشک هایم بود...

 

این نگرانی از آینده تو بود..

 

که مرا به فراموشی هدایت کرد...

 

حال برو...

 

دیگر اشک نخواهم ریخت...

 

اما ترک هایی که بر دلم نهادی را بر روی چشمانم می گذارم...

 

تا مبادا خراشی بردارد...

 

نگران نباش...

 

آنها را برای فراموش نکردنت نگهداری نمی کنم...

 

آنهارا نگه می دارم تا یادم باشد:

 

دیگر عاشق نشوم...

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 16:56 موضوع | لینک ثابت