صحبت از اثر خودکار روی پوست دستم نیست که می گویی هر چه بگذرد کم رنگ تر

میشود!!!

صحبت از فراموشی نیست...

 صحبت از زمان نیست که گاهی زمان هم کم می آورد پیش حرفهایی که زده شده و نگاه

هایی که خیره شده و خنده هایی که رها شده!!!

می دانی ؟!

 یادت می آید گفتم فراموشم می شود؟!

اینکه کتاب درس امروزم را همراه بیاورم یا اصلا یادم برود که خبری از بیداریت بگیرم!!!

یا اصلا بعد آن هم ذوق برای یاد گرفتن لجباز ترین قسمت درسم که از تو یاد گرفتم -کمی که

گذشت و پرسیدی و من سکوت کردم که نمی دانم؟!

من گیج گیجم. اما صحبت از ذهن و فراموشی نیست.

صحبت از من است که بعد مدتها برای خندیدن انتظار کشیدم.

صحبت از من است و علاقه ی ناتمام من به تکرار خاطرات خوب.

حرف از ستاره تاریکیست که بعد سالهای نکبت بارش می خواست با تو بخندد. می دانی؟!

حالا تو قضاوت کن می شود زمان باز بیاید و به قول تو گرد بپاشد روی این همه احساس ناب

کودکانه و فراموشمان شود؟!

راستی امروز در خیابانهای گناه آلود شهر، آن قدر تو را دیدم که چشمانم را حتی وسط راه

عبور ماشین های سخت بستم!!!باز که میشد باز، تو دیده می شدی!!!ملامتم نکن و به این

دیوانگی نخند، تو گفتی گاهی بگذار احساس دستهای عقل را رها کند و کمی تنهایی برای

خود بازیگوشی کند.

اما حالا که می نویسم ، تنهای تنهایم و خیالت مدام ذهنم را قلقلک می دهد و گاهی

نیشگونی به خاطر آن روز آخر می گیرد و من باز می لرزم!!!

راستش دلم برایت تنگ شده!!!

ببین بیخیال، غلط کردم، فراموش کن!!!ببین رویش هم خط زدم بلکه گمان کنی پشیمانم.

بگذر! این هم خطایی بود!

من آموختم در زندگی مرده ی خویش که همیشه همه چیزهای خوب پایان خوبی ندارند. و این

از آن خوبها بود هااااااااااااااااااا!

نه آن پایان شیرین که تو گمانش بردی و نه آن پایانی که من فکر می کردم.ای بابا!نشد.

مشکل از تو نیست ها!!!!مشکل از من است که نحسیم را از روز اول به تو نگفتم!این هم

بماند و بخشش تو!!!شاید اگر می گفتم این نمیشد پایان عجیب و غریب ما...

مواظب بهانه من باش...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت