تبليغاتX
 ஜ☆ღ.•♥یک سوال بی جواب!!!♥•.ღ☆ஜ

ஜ☆ღ.•♥یک سوال بی جواب!!!♥•.ღ☆ஜ

ستاره ها وقتي ميشكنن ميشن شهاب,اما دلي كه ميشكنه ميشه يه سوال بي جواب...!!!

بیاین همدیگرو دعا کنیم...!!!

 

 

 

منم اومدم تا مثل همه عید رو به بهترین دوستام تبریک بگم...

  • امیدوارم سال جدید سالی سرشار از سلامتی و تندرستی باشه...
  • امیدوارم توی این سال جدید دیگه به هم دروغ نگیم...
  • از ته دلم آرزو میکنم توی سال جدید هیچ و هیچ وهیچ دلی شکسته نشه...
  • امیدوارم خدا نور امیدش رو توی دل همه روشن کنه...
  • امیدوارم توی سال جدید چشمامونو بازتر کنیم ...
  • امیدوارم توی سال جدید ابرای دلتنگی از دل همه عاشقا کنار بره...

یادمون نره که از دلهایی که خواسته و ناخواسته شکستیم دلجویی کنیم...

بچه ها موقع تحویل سال برای این ستاره که چیزی به خاموش شدنش نمونده هم

دعا کنید...ممنون

و در آخر

happy new year with the best

...wishes

 

هفت سین

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت


خیلی وقت است که برایم آغازشده ای...اما پایانی نداری...نه...هیچوقت بهانه...!!!

 

 

این خستگی و روز مرگی امان مرا بریده.می دانید؟!خسته ام. آنقدر که جرات فریاد هم ندارم. می ترسم تارهای نازک سکوتم پاره پاره شوند و ویران کنند هستی پوچ مرا!!!

آنقدر شمردم انتظار را که دیگر حالم از دلتنگی به هم می خورد. حالم از آدمها ، از مورچه های صبور که هِی دانه از دهانشان می افتد و باز بَرَش می دارند. از آینه که همیشه تصویری تاریک از من نشان می دهد.

می بینید؟! دیگر به جای آه، اَه می کنم روزگارم را! نه که گمان کنی مرا گرد عاشقی اینچنین پریشان کرده . نه!اشتباه نکنید. من درد تهی بودن از درون می کشم. من روزهاست رنگ خوشی به چشم ندیده ام. من مدتهاست لبخندهای زهرآلودم طعم شور اشک می دهند. من آنقدر غریبم که حتی به چشم رهگذران خیابان های عادی روزگارمان هم نمی آیم. می دانی؟!

اما چه جسورم من که می نویسم. من لذت می برم از این تنهایی و دوست دارم محض بودن تلخی هایم را! و از همین روست که من  قهوه تلخ می خورم جای چایی شیرین!!!

اما دوستم تو برایم دعا کن. تو دعا کن من اگر باقیم، فرو نروم در دلخوشی های بیهوده که آتش به جانم می زند. تو دعا کن که من ترحم نشوم. دعا کن من تهی بمانم اما خوار نشوم. من بیزارم از آدمهایی که بخاطر تنهاییم همراهمند. متنفرم از شادیهای کوچک موقتی که برای تولدم  حرامم می کنند تا بلکه حس کنم میلاد من ، آدمی را شاد می کند. می دانید من حتی از هدیه ها هم بدم می آید.

تو برایم دعا کن سهم من گریه های شبانه باشد اما خنده های زورکی نه...

توبگو من توقع زیادی دارم؟!
تو بگو ...

دعایم می کنی؟!

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت


یهو اومدی شدی آس بازیه زندگیم...شدی همه چیز...!!!

 

 

 

 

تو که  آمدی فهمیدم در تمام لــــــحظه های زندگیـــــم تو را کم داشتـــــــه ام ....

 تو که آمـــــدی خیلی چــــیزها را فهـــــــمیدم...

 به خود گفتم هنوز اتفاقی نیـــفتاده...

هنوز چیــــزی تغییر نکرده...

 باید خیلـــــــی زود جلویش را گرفت....

 اما چشـم که باز کردم دیدم تو ناممـــــکن ترین آرزوی زندگیم هستی و مـن هیچ راه فـــراری

از تو ندارم ...

 تو همه جا بودی ...

 لا به لای خطوط کتابها ...

 پشت پنجره های غریبه و آشنا ...

 در پیـــچ و خم کوچه ها ...

 انــگار خسته نمی شـــدی...

 و من هر قدر بیشـــتر دست و پا می زدم بیشتر فـــرو می رفتم...

 گفــــتم شاید با ندیدنت از پس خود برآیم امـا خوب........

گفتن ندارد.........نشد...

 تصـــمیم گرفتم بی سر و صدا بـا این آتــــشی که به جانم افتاده بسازم اما ...........

 باز هم نشد...

پاســـــخ تو بـه این احساس تمام زندگــــــیم را ویران کردو من مانــدم و ویرانه هایی که یادگار

توست...

 حالا برای من فقط  خاطـــره صدایت از آن هــــــمه لحظه بــاقی مانده...

 تو برای من پلـــــی بــودی میان رویا و بیداری و ترانه ای برای روح خسته ام ...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


اینروزا همه شادن...من اما...!!!

Image hosting by TinyPic

تنها نشسته ام ...

نگاه چشمانم تار ...تار...می شوند...احساس می کنم چیزی بر گونه ام می غلتد ...

دست برگونه ام میکشم ... مثل همیشه اشک هایم بی اختیار جاریست ...

با پشت دست اشک هایم را پاک می کنم ...باز هم احساس می کنم چیزی بر گونه ام می غلتد .

دوباره دست به گونه ام می گشم... بازهم اشک بود ...

خدای من ...!

چرا بی اختیار ...!

چرا بی هیچ مقدمه ...! این اشک ها جاریست ...!

رو به آیینه می ایستم ...چشم در چشم دختری معصوم می دوزم که ...

اشک ها دیرگاهی ست در چشمانش خانه کرده اند ...

گویی عاشق چشمان دخترک شده اند ... چشمانی معصوم و منتظر ...

روبه آیینه ... حرف میزنم :

تنهایی ؟! تنهای تنها ؟! منتظری ؟! منتظرمنتظر ؟!

منتظر یه اتفاق ؟! شاید یه معجزه ؟! شایدم ...

در چشمانم نگاه نافذش را می دوزد ولب می گشاید :

آره ... منتظرم ... منتظر یه معجزه ام ...

باز هم رو به آیینه ... چشم در چشم دخترک می دوزم ... کمی بعد دور می شوم ...

با خودم حرف می زنم ...

چشمانش چه آرام بود ...! چه نگاه نافذی داشت ...!

اگر همه چشمانی به این آرامی داشتند . . . دنیا پراز آرامش بود ...

بیخود نیست که اشک ها این چنین سخت عاشق شده اند ...

و همچنان ... اشک ها باید میهمان آن دو چشم روییای باشند ...!

بی آنکه از دخترک اجازه ای برای ورود بگیرند . . .


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت


بااينكه تلخترين روزهامو برام رقم زدي...اما هنوز نفسمي...!!!

 

 

Bnam.ir


bnam.ir

 


 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم...

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم ...


به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور...

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور...


به همان سایه , همان وهم و همان تصویری ...

که سراغم ز غزل های خودم می گیری ...


به تبسم , به تکلم , به دل آرایی تو ...

به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو...


به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت...

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت...


به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم...

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم ...


شبحی چند شب است آفت جانم شده است...

اول نام کسی ورد زبانم شده است...

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


یادم تورو...نه هیچوقت...!!!

 

 

 

...

تنها متولد شدم...

       تنها زندگي كردم...

            و...

                 تنها خواهم رفت...

 پس اي رهگذر ملالي نيست كه نيامده

بروي و مرا تنها بگزاري...

 اين دل خيلي وقت است كه به اين

تنهايي عادت كرده...

 فقط در خاطرت باشد كه روزي از اين

كوچه گذر كردي...

شايد هم لحظاتي هر چند كوتاه در آن

                                           

             خوش بودي...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت


...!!!

هیچ کس تنهائیم را حس نکرد،

 

برکه طوفانیم را حس نکرد،

 

او که سامان غزل هایم از اوست،

 

بی سر و سامانیم را حس نکرد...

 

عاشقانه

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting