تبليغاتX
 ஜ☆ღ.•♥یک سوال بی جواب!!!♥•.ღ☆ஜ

ஜ☆ღ.•♥یک سوال بی جواب!!!♥•.ღ☆ஜ

ستاره ها وقتي ميشكنن ميشن شهاب,اما دلي كه ميشكنه ميشه يه سوال بي جواب...!!!

1,2,3...صدا میاد؟؟؟...لطفا هیچکی به خودش نگیره...ممنون...!!!

 

 

رهايم کن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي...

 به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي کاهي...

 مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم ...

تو خود از هرکسي بهتر از احساس من آگاهي ...

نيازي نيست تا پنهان کني از من نگاهت را ...

گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي ...

غزل هايم زماني روي لب هاي تو جاري بود...

 ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر کاهي...

 دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خواندم...

 تو هم سر مي زدي آن روزها از کوچه ها گاهي...

 برو هر جا که مي خواهي ,برو آسوده باش اما...

 مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


هیچ وقت به اسم وبم توجه کردی؟؟؟...آخه من همیشه یه سوال ازت داشتم که بی جواب مونده...!!!

 

هر چه هستی ، باش...

با توام...

ای لنگر تسکین !...

ای تکانهای دل !...

ای آرامش ساحل !...

با توام...

ای نور !...

ای منشور !...

ای تمام طیفهای آفتابی !...

ای کبود ِ ارغوانی !...

ای بنفشابی !...

با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !...

با توام ...

ای شادی غمگین !...

با توام ...

ای غم !...

غم مبهم !...

ای نمی دانم !...

هر چه هستی باش !...

اما کاش...

نه ، جز اینم آرزویی نیست :

هر چه هستی باش !...
                                      

                                             اما باش...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت


دیگه با من طرف نیستی حسابت رفت با...!!!

 

 

 

مطمئن باش که به قیمت پایان عمر نیز که باشد

 

فراموشت خواهم کرد...

 

فراموشت خواهم کرد...

 

حال مطمئنم که دیگر چشمانم به دنبال زندگیت نخواهد بود...

 

پس برو...

 

برو و شاد باش...

 

خوشبخت خواهی شد...

 

برو...

 

برو و شاد باش...

 

یادم نخواهد رفت که در خواب هم تو چهره ات را زمن دریغ کردی...

 

تو که مرا سپردی به دست زمان...

 

این را بدان که زمان مرا به فراموشی نسپرد...

 

زمان تنها مرا قربانی خود کرد...

 

زمان فریبم داد تا سپری شود...

 

این تو بودی...

 

این ترس از جواب اشک هایم بود...

 

این نگرانی از آینده تو بود..

 

که مرا به فراموشی هدایت کرد...

 

حال برو...

 

دیگر اشک نخواهم ریخت...

 

اما ترک هایی که بر دلم نهادی را بر روی چشمانم می گذارم...

 

تا مبادا خراشی بردارد...

 

نگران نباش...

 

آنها را برای فراموش نکردنت نگهداری نمی کنم...

 

آنهارا نگه می دارم تا یادم باشد:

 

دیگر عاشق نشوم...

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 16:56 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting