تبليغاتX
 ஜ☆ღ.•♥یک سوال بی جواب!!!♥•.ღ☆ஜ

ஜ☆ღ.•♥یک سوال بی جواب!!!♥•.ღ☆ஜ

ستاره ها وقتي ميشكنن ميشن شهاب,اما دلي كه ميشكنه ميشه يه سوال بي جواب...!!!

آقا...دلشکسته تر از آنیم که بتوانیم نبودنت را تحمل کنیم...زودتر بیا...!!!

 

 

توی قرنی که به قرن ارتباطات و فناوری مشهوره... با این همه انسانهای ضعیف ولی پر

 

ادعا...هنوز آدمهایی هستند که بی صبرانه در انتظار ظهورت به سر میبرند...

 

پس ای موعود وعده داده شده...تمام کن این انتظار را ...

 

 

مهدی جان بیا...

 

 

 

عاشقان عیدتان مبارک

 

میلاد یگانه منجی عالم بشریت و تسکین دهندهء همهء قلبهای شکسته بد

 

عاشقان آن حضرت خجسته باد...

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست.همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست...!!!

 

 

 

آسياب اگه به نوبت!!!

 

 بگو پس نوبت ما كو؟

 

سهم ما قسمت ما كو؟

 

حرمت خلوت ما كو؟

 

 

دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم...

 

 شيشهء قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند ...

 

دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند...

 

فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام ...

 

کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم...

 

دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم کاش مي شد پرواز کنم ...

 

"پروازي بي انتها به ابديت..."

 

کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم ...

 

نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است...

 

بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم ...

 

آه دله من تو از من تنهاتر و غریبتری...

 

واژه ها هم دیگر طاقت بودنم را  ندارند...

 

اشکهای آتشینم پر طلاطم و پی در پی گونه هایم را به آتش میکشند...

 

آرامو خسته با خود زمزمه میکنم :

 

 پس سنگ صبور من کجاست؟؟؟

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 10:48 موضوع | لینک ثابت


خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم بهانه...!!!

 

 

...متشكرم بهانه...

 

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي...

 

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي...

 

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي...

براي همه وقت هايي كه با من در دقایقم شريك شدي...

 

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي...

 

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي...

 

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي...

 

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي...

 

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي...

 

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي...

 

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي...

 

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي...

 

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي...

 

حتی براي همه وقت هايي كه دلتنگم نبودی..." و این یعنی همهء لحظات تو"...

 

 

به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

 

...لبخند من به تو يعني " عاشقانه اما با بهانه دوستت دارم " ...

 

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم...

 

هميشه پشتيبانت هستم...

 

فقط كافي است چيزي از من بخواهی... بلافاصله از آن تو خواهد شد...

 

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي...

 

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي...

 

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم...

 

همين الان و در تک تک لحظات تلخ و شیرینم در فكر تو هستم...

 

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري...

 

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است...

 

هر وقت كه احتياج به سنگ صبوری برای گفتن حرفها و دردهای دلت داشتي روي من حساب كن...

 

من هنوز در چشمانت گم شده هستم...

 

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري....


 

و ...

 

امیدوارم هرجا و در کنار هر که هستی پاینده باشی...

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت


چنگی بر ضخمه های "دل"...!!!

 

 

دعا می کنم که هیچ گاه چشمان کهرباییت را در انحصار قطرات اشک نبینم...

 

 

 و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد...

 

 

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم...

 

 

 و تو برایم دعاکن که هرگز بی تونخندم...

 

 

دعا می کنم که دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار دارد همیشه از

 

 

حرارت عشق گرم باشد ... 

 

و تو برایم دعا کن که دستان خسته ام را جز دست مرگ،در دستی حلقه نزنم.

 

 

دعا میکنم برایت دعا میکنم که گل های وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشود...

 

 

  و تو برایم دعا کن که عاشق اما صادق بمیرم...

 

 

سپيده دم شد و از پنجره هيچ نوري به درون نتابيد تا مرهمي بر دل

 

 

خسته و پاهاي ناتوانم باشد...

 

 

شايد اين دست طبيعت است كه اينگونه مرا مي آزمايد...

 

 

...نمي دانم...

 

 

هنوز در جستجوي يافتن راهي براي دوری از بهانهء لحظه ها هستم و نمي دانم

 

 

چگونه از من که اینگونه بی تاب اویم به راحتی می خواهد که چشمانش را به دست

 

 

ستمگر فراموشی بسپارم ...

 

 

با اين همه من هنوز سرگردانم و در سفري بي بازگشت جاده هاي شهر عشق را

 

 

مي پيمايم...

 

 

و تو اي دوست...

 

 

اي آشنا...

 

 

اگر روزي در پس كوچه هاي اين شهر تب آلود به غريبه اي سر گردان

 

 

با دو چشم بي تاب و خسته رسيدي

 

 

...بدان منم...

 

 

...عاشقی خسته و بازمانده...

 

 

كمكش كن تا نشان كوي دوست را به صداقت نگاه و غربت قلب عاشقش

 

 

پيدا كند

 

 

كه او مسافري است با كوله باري از غربت و اندوه به شهر عشق سفر كرده

 

 

...من را بشناس و در ياب...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting