
پدرم بی تو شبامون بی ستاره و شهابه
ولی با تو زندگیمون پره لحظه های نابه

امروز روز پدره منم این روز مقدس رو به باباییه خودم و همهء بابایی ها تبریک میگم و امیدوارم
هیچوقت سایهء مقدسشون از سرمون کم نشه...
آميــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

روز میلاد امام علی(ع) هرچی که از همسرش بخواین بهتون میده ها...منم دعا کنین...
در ضمن دوستایی که میرن اعتکاف مارم از یاد نبرن...منم اگه خدا قبول کنه راهی ام...
راستی بهونه ناراحت نشو که روزتو تبریک نگفتم آخه روز "بهونه ها" امروز نیست...شوخی
کردم...مرد بزرگ روز توام مبارک...گرچه میدونم تو دلت میگی به تو مربوط نی...
بی خیال عمو...یا حق





دست پدر تو سفره برکتی تازه داره
دعای اون همیشه فراوونی میاره

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت
وقتی که خاکم می کنند بهش بگین پیشم نیاد
بگین که رفت مسافرت بگین نشونیشو نداد
یه جور بگین که ناله هاش، دلم رو پرپر نکنه
شعری که روی قبرمه، نگاهشو تر نکنه
دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید
هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بزنید
حتی نزارید که ازم، براش یه خط جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنمو، توی گورم بلرزونه
بهش بگین با اون نگاش ،آتیش به قلبم نزنه
بگین که وقتی تنها شد، با روح من حرف نزنه
بگین که قلبشو سپرد،به خاک با کلی خاطره
بگین که لحظه هایی که با هم بودیم یادش بره
بگین نمی خوام ببینه، خونهء من خالی شده
همدم من به جای اون، ریگای پوشالی شده
بگین ستاره شد فدات،بگین که راستی راستی مرد
بگین که خاطراتشم، به خاطرت برداشت و برد
بگین که منتظر نشست، نشست ولی نیومدی
بگین واست دعا میکرد، با اینکه قیدشو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین ، نگین بیاد
بگین ستاره هم پرید،بگین نشونه ای نداد
ستاره مشرقی...
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت
ای خدا من به کسی کاری ندارم ،ولی زخم از همه خوردن شده کارم
از غریب و کسی که وصله جونه ،پشت پا خوردن و مردن شده کارم
کاشکی هشیاری نصیبم نمیشد ، باعث رنج و فریبم نمیشد
آخه هشیاری غم بزرگیه ، کاشکی هشیاری نصیبم نمیشد
بعضیا قید همه چی رو زدن ، بعضیا اسیر اقبال بدن
اون بالا نشستی گوش کن ای خدا ، چه عزابیه به دنیا اومدن
هرکجا پا میزارم هرجا میرم ، پیش چشمام میبینم حلقهء داری
ای خدا من خودمم هیچ نمیدونم ، چرا هر گل پیش چشمام میشه خاری
مرگ تدریجی شده هستی برام ، نقش خنده دیگه مرده رو لبام
ای خدا هر کسی از راه میرسه ، میکنه چاه دورنگی پیش
آخه هشیاری غم بزرگیه ، کاشکی هشیاری نصیبم نمیشد
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 20:54 موضوع | لینک ثابت

بهونه...نمیدونم اومدم چی بنویسم...فقط میدونم که اومدم...
راستش خیلی سخته که توی بدترین روزای عمرت باشی اما چون عشقت ازت خواسته که دیگه ننویسی همشو
بریزی توی دلت...
اشکالی نداره عمو...
من هرچی که تو بهم بگی رو به فال نیک میگیرم اما امروز دیگه واقعاً دیگه هوای دلم ابری شده...
اینروزا حس میکنم کم آوردم...
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که كاش يك تكه سنگ بودم...يك تكه چوب...یه مشت خاك ...كاش دلم از سنگ
بود...كاش اصلاً دل نداشتم...
كاش مي شد همه چيزرو با تخته پاك كن پاك كرد...باور کن هنوز نمیدونم تقاص کدوم گناه رو با این شدت دارم
پس میدم..
.دیشب بدجوری دلم از دنیا و بازیاش گرفته بود، اصلاً حال خودمو نمیفهمیدم فقط تنها چیزی که فهمیدم این بود
که دفترم رو باز کردم،همون دفتری که تو ازش نفرت داری بهونه...
آره...همون پناه خستگی هام...باور کن بهونه من خیلی حق به گردنش دارم...شاید باور نکنی اما تنها سنگ
صبورمه...حرفامو با حوصله گوش میکنه...نه نصیحتم میکنه...نه شماطت و ...نه ترحم...
راستشو بخوای دیشب ساعت 12 که بازش کردم دیگه هیچی نفهمیدم تا موقعی که خدا با بانگ بلند صدام کرد:
عزیزترینم ...
ره کوتاه است ...بشتاب به سویم...به سوی روشنایی............
و من دفترمو بستم ...وضو گرفتم و به سمتش رفتم تا یه باره دیگه بهش ثابت کنم هنوز مثه زمینیهاش نشدم...
اینکه هنوزم روز و شبم با یادش سپری میشه...اما راستش یه فرقی که با شبهای پیش داشت این بود که :
دلم شکسته تر بود....

اینم یه کم از زمزمه های دیشب با دفترم که خیلی ازش نفرت داری...
دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر
وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه ای باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ...
من مدت هاست که از زمین دل کنده ام !
تو این راز را میدانی و همه برگهای پاییزی که بی هیاهو بر زمین ریختند و همه درختان لختی که هیچ باکی از
عریانی نداشتند...
همه روزهایی که شب شدند و شبهایی که سرد شدند و برف که بی صدا بر حریر سپید شب زمستانی من پا
گذاشت...
این منم که با شتاب میپرم به سمت آسمان تو ؛ یا تویی که آرام می آیی به سوی زمین من؟؟؟ تو کیستی؟ که هم
میبینی... هم دیده میشوی ... هم میشنوی... هم شنیده میشوی...هم می آیی... هم میروی؟؟؟!!!
تو کیستی ؟ که من ز تو اینگونه بی تابم؟؟؟ !!!!!!!!!!!
و اینک این تابستان است که می آید ...
پرده ها را کنار بزن ...
راز هر فصل را تماشا کن ... تابستان فصل من نیست ...
تو میدانی ! من دختر پاییزم !!!!
تو چمدانهای خالی مرا هم بسته ای !
من نیزآخرين تکه قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهايش سوی ديدن را از من گرفت...
به او دادم چون از تمامی چيزهای دور و برم پاکتر بود ... حتی آبی تر از حوض آبی كلبه ی تنهايی ام ...
هی دلم میگیرد از آدم هایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت می دهند...
دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند و نوری که تاریکی میدهد ...
از دوستی که برایت به عنوان هدیه دو بال برای پریدن می آورد و بعد پرواز را با منفورترین کلمات معنی
میکند...
گاهی حتی از خودم هم دلم میگیرد...

بهانه ...درد دلم را به که بگویم ...به تو؟؟؟...
تویی که هنوز از راه نرسیده نفسهای عاشقانه ام به شماره انداخته ای؟ ...
هنوز نیامده هوای دقایقم را بارانی کرده ای؟...
هنوز نیامده رنگ چهره ام را به خون نشانده ای ؟...
دزدی بلد نبودم بهانه... حتی با کلیدی که در دستم بود...
فقط دربهای پشت سرم را قفل کردم...
تمام من را تو از من دزدیدی ...
گناه من این بود که فقط ...
زبانم یارای گفتنش را ندارد شاید روزی به خودت گفتم...
وسعت دوست داشتن رو اندازه نگیر ... بهانه...
زیادش هم کم است ...
تنها با آن سیراب شو .... رشد کن ... شکل بگیر ... و کامل شو ...
خود دوست داشتن مهم است ... نه زمانش ... نه پایداری اش ...
نه مالکیتش ... و نه حد و حدودش ....
سرت رو بالا کن ... نگاه کن ...
دوست داشتن خدا رو ببین ...
ببین که چه بی منت دوست داشتنش رو حتی از برگهای پاییزی هم دریغ نمیکند...
دارم با خودم می اندیشم که اگه ما هم میتونستیم به مهربونیه خدا باشیم...
اما نه...نه بهونه ...میدونی خیلی حس تلخیه وقتی به یکی محبت کنی و اونوقت اون خیلی راحت و بی تفاوت از
کنارش بگذره...
این طبع ما آدماست که جواب محبت رو با خنجر بدیم...
برامونم مهم نیست کسی که بهمون محبت میکنه خداست یا یه انسان دیگه...
در هر صورت بی تفاوتیم...ولی خدا وقتی در جواب محبتش از بنده ش نا مهربونی میبینه بازم از محبتش کم
نمیشه اما...اما ما آدما که خدا نیستیم...
بالاخره یه وقتی یه جایی کاسهء صبرمون لبریز میشه و جوش میاریم و جالب اینجاست که بازم گله هاشو به
خدا میکنیم...چه کنیم...
آخه غیر از خدا کسی رو نداریم...نه بهونه؟؟؟...آره دیگه...
ما عاشقا عزیز دردونه های خداییم و دلمون هم به همین خوش...
هرچی ام که پیشش عزیزتر میشیم بیشتر بهمون درد میده...بیشتر به خاطر عشقمون اذیتمون میکنه...
چون صدای مارو دوست داره...چون صدامون اذیتش نمیکنه...چون مدام ازش پول و مقام نمیخوایم...
چون اگه خیــــــــلی احساس راحتی باهاش بکنیمو رو رو بزاریم کنار و خواستمونو بگیم ازش میخوایم عشقمون
هر موقع،هر جا و با هر کسی که هست فقط خوش و سلامت باشه...همین...
خدا جونم...میخوام امشب یه خواهش ازت بکنم...مطمئنم که رومو زمین نمیندازی...راستش میخواستم بگم که این
بهونهء ما هر موقع،هر جا و با هر کسی که هست فقط خوش ...سلامت...پایدار و سربلند باشه...
آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین!!!
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت

آدم وقتي دلتنگه زمزمه ش نمي تونه بوي غربت نده ...
وقتي هواي دلم باروني باشه خب معلومه قلمم خيس ميشه ...
هميشه بودن يه كسايي كه بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري ؟
هميشه بودن يه كسايي كه بهم بگن عشق يعني زندگي...
ميگفتن اگه عاشق نباشي يعني زندگي نكردي ...
ولي بهم نگفتن اگه اسير يكي بشي دلت ميسوزه ...
بهم نگفتن اگه با چشماش نگاهت نكنه انگار تموم جونتو به آتيش ميكشه...
بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دل تنگش ميشي ...
بهم نگفتن ممكنه يك روز بذاره بره...
نگفتن كه تو پشت سرش اشك ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...
نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيال تو و روزگارت میشه...
نگفتن فقط وقتی تنها و غمگین میشه یاد تو میفته...
نگفتن هیچوقت نمیتونه سنگ صبورت باشه...
نگفتن وقتی تو رو میبینه...
بی خیال...
اونا هیچی نگفتن...

تک درختی در کویرم آرزو دارم بمیرم
اینقدر دلتنگ و دلگیرم
که روز مرگ خود را جشن می گیرم...
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت

حالمان بد نيست غم كم ميخوريم
كم كه نه هرروز كم كم ميخوريم
آب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق ميورزم عذابم ميدهند
خود نميدانم كجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند ...
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 9:50 موضوع | لینک ثابت

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی
اگه منو دوست نداری ملالی نیست چون هر چه از تو باشه برام عزیزه حتی اگه این تنهایی و دوری از تو
منو از پا در بیاره بازم مهم نیست...
مهم نیست من چقدر تو رو دوست دارم... مهم نیست از دوریت دارم دیونه میشم ...
مهم نیست سهمم از تو فقط این نوشته ها شده...
مهم نیست چون دیگه هیچی برام مهم نیست ...مهم اینه که تو خوشبخت باشی...
شاید دارم از عشق تو به جنون می رسم ...شاید هم من مجنون دیگه شدم تا دنیاو آدمیان بفهمند هنوزعشق
نمرده وهنوز آدم هایی هستند که برای عشق شون حتی جونشون روهم بدن...
کاش کلمات یاری ام میکردند تا به تو اثبات کنم چقدر دلداده ی توام...
کاش ......کاش هام به حقیقت می رسید و من از این شبه تاریک نجات می یافتم کاش غم هام تموم
می شد ... باور کن بهونه از عشق تو دیونگی هم عالمی داره ...
فقط بدون تو برام زیبا ترین موجودی هستی که خدا می تونه خلق کنه... تو با وجود نازنینت همه ی
زیبا یی ها رو به یکباره برام به ارمغان آوردی...
تو منو از خود خواهی رها کردی منو با عالم عشق آشنا کردی...
از تو نوشتن برام از هر کاری لذت بخش تره ...
حتی یادت به من آرامش میده نمی دونی وقتی صداتو میشنوم انگار که همهء سمفونی های جهان با هم
آمیخته میشن تا به من ثابت کنن که صدای اونها از تو بهتره اما چه سود که گوشهای من به جز صدای تو
صدای دیگه ای رو نمیشنوه.....
دوست داشتن تو تنها گناه منه و حالا مدتهاست که دارم تاوان اون لحظه عشق رو پس میدم...
چند روز از همه چیز گذشتم... از خودم... از زندگی... حتی از عشق تو ...اما باز هم فراموشیت محاله...
میدونی...هر چی که سعی میکنم فراموشت کنم باز بر میگردم سر خونهء اول...بعد بدنم داغ میشه و تنها
حسی که با تمام وجودم درکش میکنم عشقه تو میشه بهونه...
خیلی خستم نمیدونم چرا به این زودی کم آوردم از آنچه که تصور داشتم بیشتر اسیر تو... اسیر نگاهت شدم
شاید این آخرین باری باشه که برات می نویسم ...
کاش مرا می شناختی... کاش به من ایمان داشتی ...کاش می تونستم عشقت رو فریاد بزنم...
این حرف ها برام عقده شده... اگه می دونستی چقدر دوستت دارم ..............
نمی دونم آخر اینو میفهمی یا...؟؟؟
فقط امیدوارم در تمام زندگیت موفق باشی این تنها آرزوی یک عاشقه برای معشوقش...
یادم میاد یه روزی یک نفر بهم گفت: مهم نیست به معشوق برسی یا نه مهم اینه که اون خوشبخت بشه...
درسته... من مهم نیستم اون چیزی که مهمه تویی...
چون حالا دیگه "من" بودن نابود شده واین تویی که آغاز شدی...
این تو بودی که با ورودت به زندگیم باعث شدی از همهء خودخواهی هام دست بکشم...
مهربون بشم...سعی کنم فقط خودمو نبینم و به بقیه هم اهمیت بدم...
تو از یه ستارهء مغرور که غیر از دافعه هیچ نیروی دیگری نداشت ستاره ای ساختی که احساس میکنه
تشعشعاتش نباید از هیچکس دریغ بشه...
بهونهء خوبم...به اندازهء آسمون و زمین...به اندازهء پاکی تک تک فرشته ها...
و به اندازهء تقدس ماه زیبای اردیبهشت...
ازت ممنونم...
جبران میکنم...
باور کن...



نوشته شده توسط ستاره مشرقی در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 21:13 موضوع | لینک ثابت
حکایت نگاه تو برای من بی شمار لحظه های هجوم یک درک عمیق است که در وجودم می خزد ... و با شریان های تپنده حلاجی می شود و در باورم به باروری می نشیند...
و من در نهایت .....همهء آن را ,عاشقانه ... می فهمم...
من تمامی نگاه تو را در جای جای ذهنم قرار می دهم ...
تا نکند معانی برگرفته از آنها را به باد فراموشی بسپارم ...
گاهی نگاهت عشق, گاهی اندوه, گاهی شوق ,گاهی درد, گاهی خشم ...
و ...گاهی پر از پرسش های بی پاسخ... !
وقتی زخم خورده می شوی و خشمگین از کرده هایم و نگاه می کنی و نگاهت اعماق وجودم را به
رعشه در می آورد...
قتي که بخاطر نارسایی کلام قاصر من در مهرورزی آن غم نگاهت را پنهان می کنی ,نمی توانم...
نمی توانم یا نمی دانم بگویم کدام برتر از دیگری ست کدام را بیشتر دوست دارم...
کدام آتشکده قلبم را شعله ورتر می کند...
کدام نگاه ,طپش قلبم را تندتر از دیگری می کند ...
و من...از نگاه خشمگین تو در سراپاي وجودم عشق تنیده می شود ...
و این زمان بالیدن من است ...
با نگاه پرشور تو زمانی که مانند یک کودک نوپا از شوق راه رفتن به دنبال تو از پل عاشقی عبور میکنم
تابستانی ترین لحظه های عاشقانه ام را با گرمي عشقت سپري میکنم...
و غم نگاهت كه بر من غوغايي ست از وحشت فراق......
به جستجوی نگاهت مي روم تا ميتوانم آن را مي شنوم ...مي بينم ...حس مي كنم... مي كاوم... تا
وسعت نگاهت را بيابم...
زندگيم در عمق نگاهت شكل مي گيرد... به بار مي نشيند...
و خاطره هايم را مي سازد...
نگاهم كن .......................................
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت

يا دل شيشه ايت از لب پنجره ي عشق زمين خورد و شكست ...
با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن و بگو با دل خود
كه خدا هست ... ! خدا هست ... !
غم و اندوه اگر هست بگو تا باشد...
معني خوشبختي ، بودن اندوه است...

گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و
هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده
بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش
مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن
همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه
فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس
نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.گفتم: آخر آن چه سنگ
بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي
نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين
راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟گفت: روزيت دادم تا
صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي،
مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم
کردي.گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟گفت: اول بار که گفتي "خدا"
آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن
خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت
مي دادم.گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم.من تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت. ولي تو
منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن
به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا باداي ايام
باشم ...کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم...صبرم عطا کن تا آنچه بر سر
راهم قرار میگیرد را ,هرچند بر خلاف میلم باشد,بپذیرم...آنقدر مرا توانایی ده تا دردهای خود را فراموش
کنم و پناهی باشم برای دلهای خسته و زخم خورده...و...یاسهای امیدت را در دل "بهانه" و تمام بهانه های
دیگر پرورش ده...خدای من:مرا تنها و به خودم وا مگزار که بدون تو و بدون یاد تو تک ستارهء سوختهء
آسمانهای تنهایی بیش نیستم...دوستت دارم...

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت

مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ...
براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،...
اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم ! ...
براي آن دلي که از اميد ، خالي ست !!!...
مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم تا باور کني آسمان
هم ، براي تو آغوش مي گشايد !!!...
من تو را مرهمي خواهم بود !!!...
گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند يک مرهم است
!!!...

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت
موسیقی صدای توحالمو افسون میکنه حتی کلام سردتم منو دگرگون میکنه مرز نگاه صورتیت رو قلب من خط میکشه دنیای بی رنگ و ریات دل رو غزلخون میکنه 
قالب عاشقونه هام اسم تو و صدای توست
روح سکوت پنجره از عطش نگاه توست
برگای ناز پاییزی با قدمهات جون میگیرن
آرزوی کبوتر ها دیدن خنده های توست
نه حرفی از واژه زدم نه حرفی از حس کلام
یاد تو با دل می مونه,"بهونهء ترانه هام"...
...ستاره مشرقی...
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 17:52 موضوع | لینک ثابت

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!
روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !
روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد
روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود
روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
...روز مادر بر همهء مادران مبارک...
...مامانی خیلی دوست دارم روزت مبارک...
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت

خيره نگاهت مي كنم
...
چشم هايت شيطنت هميشگي را فراموش كرده
...
لا به لاي نگاههایت به دنبال نوري مي گردم
كه جواني ام
را به لكنت مي انداخت ...
و دلم را طوفاني مي كرد
...يادم مي آيد ...
سهم چشم هايت به كسي ديگر تعلق دارد
!!!نگاه از چشم ات بر مي دارم به پلك بر هم زدني...
نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 10:55 موضوع | لینک ثابت

نميدانم براي توصيف تو بايد به چه پناه ببرم؟
به ادبيات؟؟؟ به موسيقي ؟؟؟
نه ... هيچ كدام اين توانايي را ندارند
...
به هر حال ترانه ي من مي خواند براي من كه از بودنت شادمانم...
از آمدنت با لبخند
...
از همسايگي ات با خورشيد...
از تو كه در اوج زيبا ترين لحظه هاي زندگي ,من را به سوي نور دعوت ميكني
...
به سوي هستي
...
من را كه هم پيمان شب بودم
...
مي خواهم از تو بنويسم زيرا كه بودنم از آنست
...
و بهترين راه را براي اين كار,نوشتن از خودم ديدم
...
مي خواهم تو را از جايي شروع كنم كه پيدايت كردم
...
از جايي تو را بنويسم كه يافتم
...
مي خواهم با تو باشم...
از تو بنويسم...
مي خواهم اين همه نور را براي همه دنيا بنويسم...
تا همه بفهمند چرا من اينگونه سرشارم...
سرشار از لحظه هايي كه در عين شادي چشمانم را نمناك و لرزان ميكند ...
و از لحظه هایی بگویم که با وجودت به بهترین شکلها برایم سپری میشود...
فقط نمیدانم اسمش را چه بگذارم؟؟؟
همیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن...!!!

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 7:56 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
برای بهونه(محمد)...!!!
گاهی وقتهاعکسهابیش تر از کلمات میگویند...!!!
بهترین لحظات زندگی وقتیه که...!!!
چی بگم...حرف که زیاده امـــــــــــــــــــــا...کو گوش شنــــــــــــــــــــــوا...!!!
بهونه...تو بگویه دفعه چی شد؟!!!
اشک یا لبخند...کدام بهتر است بهانه...؟؟؟!!!
فردا تولدته...امشبم خودم برات جشن گرفتم...!!!
عاشق همیشه تنهاست...و دست عاشق توی دست ترد ثانیه هاست...!!!
اسمتومن خط نزدم از دفتر خاطره هام... بدون هنوز هر جا باشی عزیزترینی تو برام ...!!!
چی بگم آخه بهونه؟...!!!
درباره وبلاگ

برای دیدن من دلت را دیده کن...!!!
دیدی که تنهایم...؟؟؟
فهرست اصلی
دوستان
آشنای غریبه!!!(آوا و خاموش)
دو راهی!!!
یک جواب بی سوال!!!(آبجی ثمین خودم)
و هنگامی که اهریمن عشق به حالم گریست ...!!!(داداش امیر)
من اگر خشک درختم هنرم سوختن است!!!(داداش آرمین)
آغاز کسی باش که پایان تو باشد!!!(آغاز عزیز)
الهم عجل لولیک الفرج(دبیرستان فرهنگ بابل-آقا سبحان)
وبلاگ دانشگاه سنايي!!!(آقا محسن عليخاني)
گنگ گویا!!!(داداش محمدرضا)
یک بشقاب قلب تازه!!!(هم دانشگاهی)
دختر تنها!!!(تارا)
یادگاری برای تو!!!(ستاره)
دنیای کدهای جاوا(میلی جون)
♥*•.ღ☆ஜدل نوشتـــه هاஜ☆ღ.•*♥(نگار تنها)
.::• بزرگترین سایت سرگرمی•::.
دی جی آرش!!!(آقا آرش)
دوست دارم سرما بخورم!!!(آقا سامان)
كارت پستال های زیبا برای عاشقان(m&f)
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
طراح قالب
POWERED BY