تبليغاتX
 ஜ☆ღ.•♥یک سوال بی جواب!!!♥•.ღ☆ஜ

ஜ☆ღ.•♥یک سوال بی جواب!!!♥•.ღ☆ஜ

ستاره ها وقتي ميشكنن ميشن شهاب,اما دلي كه ميشكنه ميشه يه سوال بي جواب...!!!

عشق جاودان...!!!

 

خدا گفت : لیلی یك ماجراست ، ماجرایی آكنده از من ، ماجرایی كه باید بسازیش

 

شیطان گفت : یك اتفاق است ، بنشین تا بیفتد . آنان كه حرف شیطان را باور كردند . نشستند

 

و لیلی هیچ‌گاه اتفاق نیفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد ...

 

خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن

 

شیطان گفت : آسودگی است ، خیالی‌ست خوش

 

خدا گفت : لیلی رفتن است . عبور است و رد شدن

 

شیطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود

 

خدا گفت : لیلی جست‌وجو است ، لیلی نرسیدن است . نداشتن و بخشیدن

 

شیطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك

 

خدا گفت : لیلی سخت است ، دیر است و دور از دست

 

شیطان گفت : ساده است ، همین‌‌ جایی و دم دست . و دنیا پر شد از لیلی‌های زود ، لیلی‌های ساده این‌جایی ،

 

لیلی‌های نزدیك لحظه‌ای

 

خدا گفت : لیلی زندگی‌ست . زیستنی از نوعی دیگر . لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود

 

مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می‌دانست كه لیلی تا ابد طول می‌كشد...

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 9:4 موضوع | لینک ثابت


اگر هنوز ادامه میدم فقط به خاطر بهونست و لطف دوستام...!!!

 

 

 

قاصدک را دیدم ...

خبری بر دل داشت...

گفتم از بام که برخواسته ای...

گفت از بام عزیزی که تو بر دل داری ...

گفتم او را دیدی ؟

یا که او دید تو را ؟

گفت آری دیدم ...

دلش از آینه ها روشن تر ...

رخش از ماه فروزانتر بود ...

زیر لب درس وفاداری داشت

قدمش تخم محبت می کاشت ...

گفتم ای قاصدک کوچک من ...

خوش خبر آوردی ...

آن عزیزی که تو او را دیدی ...

ز من او هیچ نگفت ؟

گفت چرا !!!

زیر لب زمزمه می کرد خدا یارش باد ...

در همه حال نگه دارش باد ...

گفتم ای قاصدک کوچک من ...

چه خبر می بری از ما براو ...

گفت مرا !!!

خبر دلشده ای ، شیفته ای ، سوخته ای ...

قاصدک را که وجودش همه از من شده بود ...

من دمی بوسیدم ، بوئیدم ...

به خدایش دادم ...

گفتمش بار دگر چون رفتی خبر از ما بردی ...

تو بگو ای مه من ...

که خدا یارت باد ...

در همه حال نگه دارت باد ...

ودگر هیچ مگو ...

قاصدک را با اشک به فضایش دادم ...

او که میرفت از آن بالا گفت ...

به خدا میگویم ...

به خدا میگویم ...

به خدا میگویم.....

 

 

 

 

 

 

 

 

مي خواهم باشم! براي چشمانت! كه ستاره شبهاي تاريك من است!

براي شنيدن خنده هايت ، براي تصور آينده هاي هنوز نيامده!

آينده هايي كه هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور من شيرين است!

چه فرق مي كند؟ چه واقعي چه تصور!

خنده هاي توست كه دلهره هاي هميشگی ام را مي ربايد!

مي ربايد و از همه حس ها آنچه به من برمي گرداني شادي و آرامش است

 

بخند بهانه...تنها بخند...!


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت


مرگ یکــــــــــــــبار شیون یکــــــــــــــــــبار...!!!

 

آدمهای خود خواه زمینی...شما کی هستین که خنجرهای زهر آگین و ننگین تهمتتون رو به قلب

 

من میزنین؟؟؟...

 

مگه من توی زندگیم چی برام باقی مونده غیر از یه قلب که توش فقط یه مشت خاطره از یه

 

صدا, از یه نگاه ...و ...از یه بهانه ست...؟؟؟

 

چطور به خودتون اجازه میدین که انقدر راحت بهم بهتون بزنین؟؟؟...

 

یعنی شما واقعاً از خشم خدا نمی ترسین؟؟؟...

 

به خدای آسمون و زمین...به خدای شب و روز...و...به خدای ماه و ستـاره و خورشید

 

قسم که نمی بخشمتون...!!!!!!!

 

به خدای همهء عاشقا قسم روز قیامت تک تکتون رو پای میز محکمهء الهی میکشونم و اونجا

 

موٌظفین که به تک تک تهمت هایی که به من زدین جواب پس بدین...!!!!!!

 

آخه چرا؟؟؟...

 

آخه بهونه تو بگو من کی خواستم تو برای من باشی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

من کی حتی یه لحظه تو رو "بهونهء خودم" خطاب کردم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کی در قبال تو احساس مالکیت کردم؟؟؟؟؟؟؟

 

منی که حتی توی رویاهامم تو رو از خودم نمیدونم...!!!!!!

 

آهای آدما...به هرکی می پرستین قسم,بدنم از زخم زبوناتون تیکه تیکه ست...

 

دیگه کارم به جایی رسیده که حتی نای شکستن بغضم رو هم ندارم...

 

آره ...خوراک شبو روزم بغضه...لحظه به لحظه بغضم رو میخورم...

 

واسه همینه که همیشه سیرم...

 

من مگه چکار کردم خدا...؟؟؟

 

چرا بنده هات باهام اینطوری رفتار میکنن؟؟؟...کار من جنایته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یکی نیست جواب منو بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به خدا منکه واسهء رسیدن به بهونه این کارها رو نمیکنم...

 

آخ که چقدر دلم واسه گریه با صدای بلند تنگ شده...خداجونم امشب منتظرم باش...با بانگ

 

بلند میام...منتظرم باش...

 

و اما تو بهونه...:

 

متأسفم...

 

خیلی ها هستن که تاب دیدن منو نوشته هامو ندارن...

 

طاقت ندارن ببینن من با تو حرف میزنم...

 

حتی اگر حرفهامون چیزی جز بحثهای همیشگی نباشه...!!!!!!!!!!!!!

 

پس...از این به بعد لال میشم...

 

حرفهامو توی دلم میریزم...

 

نمینویسم...

 

اشک می ریزم...

 

تا به مقصد نهاییم که خود خدا میدونه چیه برسم...

 

دلم شکسته ترین شاخهء درخت خداست...دله شکسته ام به اندازهء خدا تنهاست...

 

بهونه...:

 

زمینیها لایق نوشته هام نبودن...دیگه نمینویسم چون خیلیا حسودن...!!!!!!!!!!

 

ستاره مشرقی... 


 

 

 

 

 

 

نيازُ تو خودم كشتم , كه هرگز تا نشه پشتم


زدم بر چهره ام سيلي ,كه هرگز وا نشه مشتم


من آن خنجر به پهلويم كه دردم را نمي گويم


به زير ضربه هاي غم نيفتد خم به ابرويم


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 18:10 موضوع | لینک ثابت


برای تو5...!!!!!!!!!

 

محتاج تر از آنم کز اشك وضو سازم

 

حجم رخ زیبایت در خاطره ها بازم

 

محتاج تر از آنم کز طایفهء هستی

 

در دل بنگارم باز ساز طرب و مستی

 

قندیل نگاهت را بر آینه می سایم

 

ره چون شب تاریک است با خاطره می آیم

 

بر طاق نگاه تو طرحی ز شقایقهاست

 

آری...دل سوزانت افسانهء عاشقهاست

 

نازم به دل نازت کز عشق بنا باشد

 

یک تار ز گیسویت بر من به شفا باشد

 

ستاره مشرقی


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت


فقط حرف بهانه...!!!

 

بهانه...!!!

 

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست...

 

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم...

 

مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد؟

 

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟

 

بگو معنی تمرین چیست ؟

 

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

 

بریدن از خودم را ؟

 

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

 

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم...

 

همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد...

 

تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند...

 

نگاهت را از چشمم برندار...

 

مرا از من نگیر ...

 

صدایت را که همچون آرامبخشی قوی ذهنم را با خود به هیاهوی شعر های صدفی رنگ میبرد

 

را از من دریغ نکن ...

 

به خدای آسمانها قسم که راست گفت آنکه میگفت: پروانه ها قبل از آنکه پیر شوند میمیرند...

 

و این نهایت شومی سرنوشتشان است...

 

میدانم که مداوای زخمهای دلم سختترین کار دنیاست برایت...به خدای اطلسی این خواسته ام

 

نیست...

 

فقط میخواهم از من نخواهی فراموشیت را تمرین کنم و به ندیدنت عادت که این نیز مانند مداوا

 

نشدن زخمهای دل, غیر ممکن است...

 

بهانه...!!!


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت


عشق شما از چه نوع؟؟؟...!!!

 

 

 

از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف

دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده

است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين

اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي

اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به

يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به

فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه

تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد..

هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو

جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان

در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر

از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود

پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است

1 اروس(EROS) :

عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه

جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد

-همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

2 لودوس(LUDUS) :

عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد -

عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد -

كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده

و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

3 فيلو(PHILO) :

عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي

كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع

مشترك ميباشد.

4 استورگ (STORGE) :

عشق دوستانه وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل در اين

عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد-

رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

5 پراگما (PRAGMA) :

عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند

كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند

شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه

اصول مـنطق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

۶ مانيا (MANIA) :

عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد

به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه

ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق

دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7 اگيپ (AGAPE) :

عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل

انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر.

پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما،

استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت


نا امیــــــــــــــــــــــد نیستم به خــــــــــــــــــــدا...!!!

 

 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود


اهل زمين نبود نمازش شكسته بود


برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود


تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود


چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت


عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر


پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت


تلخ ترین اعتــــــــــــــــــــــــتراف عمـــــــــــــــــــــــــرم...!!!

 

 

 

عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه هاي باريک خود به هر سو مي کشاند...

 

قلبم مي ﭠﭙد و مرا صدا مي زند و از من مي خواهد که با او در احساسش شريک شوم...

 

از من مي خواهد که براي او کمکي باشم تا آرامتر به ضربان درآيد...

 

با ياد او هر لحظه اشکهايم بر من چيره مي شودو ياراي مقابله را از من ميگيرد...

آه دل من تو با من چه کردي؟

 

چرا؟

 

آرامش زندگي ﭘر از نشاطم جاي خود را به طوفاني عظيم و دردي جانکاه داده و من توان مقابله با آن را ندارم...

خدايا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم...

 

از تو خواسته بودم که دروازه هاي دل ﭘر احساسم را تنها براي يک نفر باز کني...

 

کسي که بتوانم در دنياي ﭘر از عشق او گم شوم و خود را ياراي مقابله با احساسي که او نسبت به من دارد و

 

احساسي که خود نسبت به او دارم نبينم...

 

از تو خواسته بودم که اگر دروازه هاي دل من را براي او باز کردي من را در درياي عشق بي انتهاي او غرق

 

کني...

 

اما چه سود؟

کاش توانايي بيان احساسم را داشتم...

 

کاش زبانم از بيان آن عاجز نبود...

 

کاش او را با لبخندي از عشق سرمست وجود خود مي کردم...

کاش مي دانست که چگونه دل در گروي عشق او ﺳﭙرده ام...

 

کاش مي دانست که انتظار در زندگي ﭘر احساس من به ﭘا يان رسيده و من تفاوت اين احساسي را که تنها نسبت

 

به او دارم با تمامي احساس هايي که در زندگيم داشته ام باور کرده ام...

 

اما چه سود؟

اي کاش هاي من هرگز به حقيقت تبديل نمي شود...

 

هرگز...

 

خدايا نمي دانم چرا با من اينگونه کردي...

 

من تو را باور دارم و تو تمامي اعتماد من در زندگي هستي...

 

کليد دروازه هاي دلم را نيز به همين دليل به تو ﺳﭙردم...

 

اما چه سود؟

اينک که تو آن را باز کرده اي من نمي توانم جوابگوي آن باشم...

 

چرا اگر لحظه بزرگ زندگي من فرا رسيده و تو آن را برايم فراهم کردي زندگيم به سويي مي رود که هر لحظه

 

بيشتر مرا در خود غرق ميکند؟

 

چرا نمي توانم تصميمي بگيرم که سراسر زندگيم را ﭘر از نشاط کند؟

 

چرا قادر نيستم نه دلم را باز ﭘس گيرم و نه قادرم رهايش سازم تا با ﭠﭙش هاي تند و بي اندازه اش مرا به سمت

 

دنياي متفاوتي بکشاند؟



خدايا نميدانم در کدامين برزخ زندگي دست و ﭘا ميزنم...

 

نميدانم اين راهي که در آن قصد حرکت دارم مرا به کدامين وادي ميکشاند...

 

زماني حاضر بودم هر بهايي را براي دلي که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم....

 

مي خواستم رنگ عشق را به تمامي زندگيم بزنم....

 

مي خواستم که زندگي سياه و سفيدم را با آن رنگي کنم...

 

اما حالا زندگي من با وجود عشق نه تنها رنگي نشده است.بلکه تنها رنگي که درآن به چشم مي خورد سياهي

 

است...

 

وقتي صدايش را در ذهن خود مرور مي کنم مي بينم که در آن لحظه صداي او آرامشي بس عظيم براي دل خسته من بود...

 

صدايش نويد امنيتي بزرگ بود.امنيت وآرامشي که مي توانم تا ابد ان را از آن خود کنم...

 

اما چه سود که حتی صدایش را هم از من گرفت...

خداوندا قادر به اسير کردن اين دل که هر لحظه با هيجان بيشتري مي ﭠﭙد نيستم...

 

اما اين را نيز ميدانم که در زندگي کنوني من جايي براي عشق نيست...

 

خداوندا راهي براي من نمانده...

 

مرا ياراي مقابله نيست...

 

دلم مرا ميکشاند تا به سوي عشق او ﭘرواز کنم.اما من چاره اي جز تحمل اين فشار حاصل از کشش قلبم ندارم..

 

چاره اي برايم نمانده چون ميدانم که هرگز نمي توانم به آن ﭘاسخي مطابق با خواسته دلم بدهم...

 

کاش هرگز تا آخرين لحظه زندگانيم قلبم براي کسي نمي ﭠﭙيد که مجبور باشم تا اين ﭠﭙش را در نطفه خفه کنم...

کاش هرگز از خداوند نخواسته بودم که در دلم احساسي زيبا تر از همه احساس هاي دنيا قرار دهد...

 

اما صد افسوس که اين اتفاق افتاده و من در دنياي لبريز از تنهايي خود مجبور به کشتن احساسي هستم که روزي آرزوي به

 

دست آوردنش را داشتم...

 

مي دانم که روزي ﭘشيمان خواهم شدو افسوس لحظه هايي را که در آن هستم خواهم خورد...

 

اما اين را نيز ميدانم که زندگيم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاري براي اين احساس غريب اما دوست داشتني انجام دهم...

 

زماني آرزو ميکردم و از خداي خود مي خواستم که عشق را در زندگيم وارد کند.اما خدايا چرا حالا؟

 

چرا زماني که با سختي هاي زندگيم دست و ﭘنجه نرم ميکنم.آن را که برايم بيش از هر چيزي در زندگيم ارزش داشت به

 

ارمغان آورده اي؟

 

چرا اینگونه غریب و مهیب...

 

مگر من به درگاهت چه خطایی مرتکب شده بودم که اینگونه معنای عشق را به من چشاندی...

 

حسی که برای همهء عاشقان چیزی جز شیرینی و لطافت نیست چرا باید اینچنین خشمگین روزهای مرا

 

سرکوب کند و شبهایم را به دار بیاویزد و من قدرت دم بر آوردن را نداشته باشم...


 

نميدانم...

 

هيچ چيز نميدانم...

 

حکمت تو را نيز نميدانم...

 

اما اين را مي دانم که در اين لحظه آرزو دارم که به من یکبار دیگر این فرصت را بدهی که خودم انتخاب کنم,نه اینکه

 

سرنوشت برایم تصمیم بگیرد...

 

خدایا دیگر این امید واهی را هم نمی خواهم ,در دلم بسوزانش...

 

پروردگارا مرا به سرچشمه ات برسان...

 

طاقتم را طاق کن و جرأتش را به من بده که دست به کار شوم و خودم به نزدت بیایم...

 

من طاقت دیدن بی محبتی زمینی هایت را ندارم...

 

آری اقرار میکنم...

من نتوانستم مأموریتم را به اتمام برسانم...

 

این مسئولیت را از من بگیر و به ستاره ای دیگر بسپار...

 

من میخواهم به سوی تو بازگردم...

 

اجازه ام را صادر کن...

 

 تنها ترین ستاره...

 

 

 



 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت


بهونه منو ببخش...همیــــــــــــــــــــــــــــــــن...!!!

 

 

 

به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا می زنم و به عشق کدامين ياد اينگونه لبريز از اشکم ؟

 

گذشته را به ياد دارم ... کودکی ام را ... نو جوانی ام را ...

 

اينک جوانم . با شوق جوانی . با عشق جوانی ...

 

امروز در شور لحظه لحظه های جوانی ام بهار را با تمام وجود می پيمايم ...

 

آری بهار آمد با تمام رنگها و چهره هايش ...

 

چهره هايی که هميشه مرا می ترساند ...

 

بهار هزار رنگ هر سال صورتی متفاوت از سال پيش دارد ...

 

گاهی زيبا گاهی زشت ...

 

گاهی سياه و گاهی سفيد..

 

گاهی روشن و گاهی خاموش ...

 

سال گذشته برايم رنگی از ديوانگی داشت ...

 

امسال بهار برای من با رنگی از زهد آمد...

 

سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازی خواهد کرد...

 

بازی که گاهی چنان رعب آور است که خدا را فراموش می کنم ...


 

حقيقت اين است که زندگی سخت است وخطرناک ...


اين است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی يابند...


اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند ...


اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد ...


اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد...


اين است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستيزه می جويند ...


اين است که شادی از آن کسانی است که از تنهايی نمی ترسند ...


اين است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند...


ای زندگی ! ای ابديت ! ای نيستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پايان ...


بااين روزهای پياپی که در کام خود فرو ميبريد چه می کنيد؟


آخر سخنی بگوييد !


آيا اين لذت بی مانند را که بدين بی رحمی از ما می رباييد روزی پس خواهيد داد ؟؟

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 2:50 موضوع | لینک ثابت


آقا گمــــــــــــــــــــانم من شـــــــــــــــــــما را دوســــــــــــت...!!!

 

آقا گمانم من شما را دوست...

 

حس غریب و آشنا را دوست...

 

نه نه! چه می گویم فقط این که

 

آیا شما یک لحظه ما را دوست...

 

منظور من این که شما با من...

 

من با شما این قصه ها را دوست...

 

ای وای! حرفم این نبود اما

 

سردم شده آب و هوا را دوست...

 

حس عجیب پیشتان بودن

 

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

 

از دور می آید صدای پا

 

حتی همین پا و صدا را دوست...

 

این بار دیگر حرف خواهم زد

 

آقا گمانم من شما را دوست...

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت


برای تو4...!!!!!!!!!

 

ميم يعني مرحم غمهاي من

حل شدن در مستی شبهای من

میم یعنی منطق خالی شدن

در زلال خنده ای جاری شدن

قاف یعنی قلب تو,یعنی جلا

رفتن و آخر رسیدن تا خدا

ب برای با تو بودن های من

آمدن...دیدن...سرودن های من

نون یعنی نا برابر با سکوت

یا برابر با تمام تار و پود...

 

ستاره مشرقی


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت


شــــــــــــــــــــــــــــــــــرح بی حــــــــــــــــــــــــــــــــــالی...!!!

 

گاهي دست اتفاق را ميگيرم كه نيفتد...

و گاهي بالشم را پر از خاطره هاي شيرين مي كنم تا خوابت را ببينم...

و وقتي مي خوابم خواب هايم آنقدر آرام و شفاف اند كه نفس رويا ها را روي پيراهنم حس ميكنم...

و وقتي چشم مي گشايم جاي پاي تو روي فرش راه مي رود...

زندگي ام را كه ورق مي زنم؛ عطر تو مشامم را پر مي كند...

عطري كه با شرر هاي حاكم بر سياهي شب مانوس است...

يك روز آنقدر دور و ناپيدايي كه نشان تو را از هيچكس نمي توانم بپرسم...

و روز ديگر آنقدر نزديك و پيدايي كه بي آنكه پلك هايم را باز كنم تو را مي بينم...

احساس مي كنم همه پرستو ها براي تو آواز مي خوانند...

و چراغ هاي شهر براي تو روشن مي شوند...

نمي دانم گنجشك هاي بوستان تا كي با سروها دوست خواهند بود...

و من چند بار ديگر در پاییز به دنيا خواهم آمد...

گاهي آنقدر عاشقم كه دلم براي ترانه اي كه هرگز نخوانده ای هم تنگ میشود...

و دوست دارم نام تو رابر سينه درختاني كه هنوز بالغ نشده اند حك كنم تا هميشه براي تو و با تو

باشند...

و گاهي آنقدر سردم كه شكوفه ها را در باد رها مي كنم...

و در اتاقي از برف به خواب مي روم...

گاهي آنقدر شاعرم كه دوست دارم تا قيامت زير باران بايستم و براي خاطره درخت هاي بهار نارنج و ماه

زیبای اردیبهشت گريه كنم...

و آنگاه است كه دلم براي چشم هاي تو تنگ مي شود...

و لبخندهایت را از دفترچه خاطرات بيرون مي آورم و آن زمان است که به دفترچهء خاطراتم قبطه می

خورم...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت


یا فاطمه زهرا(س)...!!!

 

ایام شهادت  و سوگواری بی بی دوعالم  حضرت فاطمـــــــــه زهـــــــــــــــرا (س) را خدمت همهء

 

شیفتگان آن حضرت تسلیت عرض میکنم...

 

 التماس دعا

 

  ستاره مشرقی

 

 

فاطمه یعنی نیاز عالمین

 

فاطمه یعنی حسن یعنی حسین

 

فاطمه یعنی تمام سرنوشت

 

نیم لبخندش بود باغ بهشت

 

سینه بی عشق زهرا برزخ است

 

 

چشم بی اشک به زهرا دوزخ است

 

 

ای خوش آن دیده که دریائی کند

 

 

اشک خود را وقف زهرا می کند

 

 

اشک بر زهرا حیاتم می دهد

 

 

از غم دوزخ نجاتم می دهد...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت


برای یکتـــــــــــــــــــــــــــــــــا بهــــــــــــــــــــــــــــــانه...!!!

 

 

مهربانم، ای خوب...یاد قلبت باشد؛

 

 یک نفر هست که این جا بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو


 

تک و تنها، به تو می اندیشد...


 

و کمی، دلش از دوری تو دلگیر است...


 

مهربانم، ای خوب...یاد قلبت باشد؛

 

 

یک نفر هست که چشمش ،به رهت دوخته بر در مانده...

 


و شب و روز دعایش اینست؛


 

زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی...


 

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...


 

مهربانم، ای خوب... یاد قلبت باشد؛


 

یک نفر هست که دنیایش را،همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو،

 

 

پیوند زده و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....


 

مهربانم، ای خوب...یاد قلبت باشد؛


 

یک نفر هست که با تو تک و تنها، با تو...


 

پر اندیشه و شعر است و شعور...


 

پر احساس و خیال است و سرور...


 

مهربانم، ای یار... یاد قلبت باشد؛


 

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است...


 

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد...


 

 

و دعا می کند این بار  تو هم ، با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید

 

شوی...


 

و پر از عاطفه و عشق و امید ، به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت


همیــــــــــــــــــــــــــــــــن...!!!

 

این روزها حس می کنم قدری پریشانی

 

از اینکه محبوب منی شاید پشیمانی

 

گاهی بدم، این را خودم هم خوب می دانم

 

اما تو خوبی و همیشه خوب می مانی

 

باید بگویم دوستت دارم، ولی شاید

 

لازم به گفتن نیست، می دانم که می دانی

 

اما نه، باید گفت، آری دوستت دارم

 

خوبی، دل انگیزی، قشنگی، نوربارانی

 

دارم به چشمانت می اندیشم عزیز دل

 

انگار داری با دو چشمت شعر می خوانی

 

من هر کجا باشم برایت شعر می گویم

 

حالا که من این سو و تو آن سوی می مانی...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت


دست خودم نیست...!!!

 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

 

به خدا بدان که این دست خودم نیست...

 

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه

 

لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم

 

نیست...

 

 

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم....

 

 

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را

 

میبینم و به یاد تو می افتم...!

 

 

دست خودم نیست اگر گاه و بی گاه از عاشقی تو دم میزنم...

 

 

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره

 

داشته باشی...

 

 

دست خودم نیست اگر نامت را بر دستان خسته ام حک میکنم...

 

 

دست خودم نیست اگر با شنیدن صدایت جان میگیرم...

 

 

 

دست خودم نیست اگر صدای ریزش دلم را از فرسنگ ها دورتر میشنوی...

 

 

دست خودم نیست اگر به احمقانه ترین نا امیدی هنوز امید دارم...

 

 

دست خودم نیست اگر صبورترین عاشق دنیام...

 

 

غریبم... 

 

 

 بیشتر از آنچه که فکرش را بکنی...

 

 

اما به خدا این غریبی هم دست خودم نیست بهانه...

 

 

خدایــــــــــــــــــــــــــــا هیچکس را مثل مــــــــــــــــــــــــــن غریب نکن...!!! 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت


شرحی از دیروزم...امروزم...و...فردام...از خودم...به خودم...!!!

 

شروع لبخند های کوچکم تعبیر یک ستاره بود...

ستاره ای که گفتی دور است و از آن دیگری...

او که تنها بود و از آن هیچ کس نبود...

ستاره با انعکاس ماه خو گرفته بود...

و هر بار که به آن می نگریست دیوانه تر می شد...

ستاره دور بود...

اما نه ناممکن...

ستاره عاشق خدا بود و ماه، انعکاس خدا....

 و او مست انعکاس خدا بود...

مردم از فرسنگ ها آن طرف تر  تلالو اش را به جان می خریدند...

و چشمک های گاه و بی گاهش را پشتوانه ی عشقی ناممکن می پنداشتند...

و برای به دست آوردنش روز به روز حریص تر شدند...

ستاره دور بود...

اما ناممکن نبود...

و ریسمان نگاه خاکیان ستاره را ناخواسته روز به روز پایین تر کشید...

آن قدر که دیگر از مدار ماه خارج شد...

و عاقبت یک روز...

گوشه ی ابای ادراکش به خشکی زمین گرفت...

و زمین گیر شد...

اسیر خواستن های خاکیان...

ستاره همچنان چشم به ماه داشت و عشق زمینیان را نمی فهمید...

این بار اما به یاد آورد...

روزی را که فرشته ای به او گفت:

راه رسیدن به خدا از زمین می گذرد...

او ماند تا راه رسیدن به خدا را پیدا کند...

ستاره از نور بود...

رسم زمینیان اما، چیز دیگری بود...

او را واداشتند تا به رنگ آنان درآید...

اجازه ی درخشیدن از او سلب شد...

پیراهنی خاکی به ستاره پوشاندند تا او را همرنگ جماعت زمین کند...

ماه اما، از پیراهن ستاره رنجید...

و برای سالیان دراز رفت تا پشت ابرها پنهان شود...

آخر او دیگر ستاره نبود...

نمی درخشید...

تنها به یاد عشقی که در دلش زبانه می کشید او را ماهی نامیدند...

این بار ماهی شروع به گشتن زمین کرد...

به دنبال راهی که به خدا میرسید...

هزار سال ، ماهی کوه ها را گشت و جنگل ها را...

دریاها و دشت ها را..

پیراهن اما...

سنگین بود و توان ماهی را می ربود...

ماه نبود و ماهی مجنون ماه بود...

لیلی نبود...

و ادامه ی راه بدون لیلی، ناممکن...

ماهی در گوش کودکی زمزمه کرد:

" من به یک لیلی محتاجم!"

کودک فرشته بود...

و خواسته ی ماهی را برآورده کرد...

از آسمان نوری درخشید...

و ماهی به یاد آورد الفبای نور را...

در آن زمین خشک و شور از نور خبری نبود..

ماهی به وجد آمد و بار دیگر درخشیدن گرفت...

پرتو های روشن ماهی از درزهای پیراهن خاکی اش سر ریز کرد و نور ماهی زمین را روشن کرد...

خدا لبخند زد...

ماهی هم...

زیرا که اکنون ماهی خود ماهی نو بود...

انعکاسی از خدا....

ماهی ایمان آورد که آن نور نشانه بود...

نشانه شهابی بود که به زمین نشست...

مجنون بود که می رسید...

این بار...

رویای ماهی تعبیر شد...

بهانه:

من به دنبال چه بگردم؟؟؟

 

 

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرشته

 

 یا

 

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا...!!!؟؟؟


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت


هیچی دیگه...!!!

 

هر کاری می خواهی بکن...

 

دنیا را آتش بزن...

 

آسمان رو به مضحکه بگیر...

 

زمین را تحقیر کن ...

 

باد رو نفهم و گل را نبو...

 

خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار...

 

زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق...

 

حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار...

 

هر چه می خواهی بکن...

 

اما ...

 

هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن...

 

 گرچه من در رویاهایت نقشی ندارم امااین تمنای من است بهانه...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


امشب هم یکی از اون شبهاست که تا صبح بیدارمو چشم به راه همون طلوعی که بهت گفتمم...!!!

 

امشب یادت رابا خواب خود پیوند زده ام ودر رویا می بینم توراکه هم چون باران غم بریاس

شعرم می باری و میگذری ازمن وشعرم، اما من مانند کودکی به دنبالت راه می افتم

وبهانه ی جاری شدن را می گیرم...

ای پاک ترین،اینک دیرست که چشمانم منتظر نگاه گرم توست...

کاش بدانی چقدر محتاج بودنت هستم...

 بگذار تا دریچه ی قلبم را به روی احساسات بگشایم و یاد ایام شیرین با تو بودن را تا ابد در

کنج خا طرم نگه دارم...

ای کاش در روزی که متولد شده ام از دنیا می رفتم،بی هیچ رسم و نشانی ، گمنام گمنام...

آه،آه که درمیان این آدمیان یخی فقط من عاشقم!...

و من زیر نگاه های آنها ذوب می شوم سر در گریبان و خسته تر از باران...

دل کوچکم باز بهانه می گیرد ودر تلاطم است ...

راه گریه راگم کرده ام ودر کوچه پس کوچه های زندگی دنبال طراوت می گردم و در دایره ی

قسمت ، خسته تر از تکرار،می روم ...

آه ، دل های آسمانی کجایید؟...

 کجایید که راز گفتن را از سر بگیریم...

 باشکفتن گلی از خواب بیدار شویم و با ترانه ی قناری زرد به رقص باران در آییم...

پرواز در آسمان خالی قلبها با تو آرزوی من است...

(این جمله ء آخرو جدی نگیر بهونه...البته بماند که آرزو بر جوانان عیب نیست...)


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت


یه جمله کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوتاه ولی عمـــــــــــــــــــــــــــــیق...!!!

 

این جمله رو یه جایی خوندم بد ندیدم که بزارمش توی وبلاگم تا همه بخونن...!!!

 

هیچوقت خدا به خاطر امتحان کردن یه بنده ش,بندهء دیگرش رو

 

آواره و مجنون و سرگردان نمیکنه!!!

 

جمله ء قشنگیه...نظر شما چیه؟؟؟


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت


بهونه اگه بدونم تا قیامتم نوشته هامو میخونی ...تا قیامت مینویسم...!!!

 

من از عشق تو،

به اضطراب لحظه ی دیدار بسنده می کنم

به لکنت زبانم،هنگام گفتن واﮊه ی شیرین سلام...

به سرد شدن و لرزیدن دستها،

و به رعشه ای که بی اختیار قرار را از جسمم می ستاند.

من از عشق تو،

به خیره شدن به بی نهایت چشمانت رضایت میدهم.

به گوش دادن به صدایت،

که برایم دلنشین ترین آواست

به خواندن نوشته هایت،

که برایم عمیق ترین حسهاست

عزیزترینم ....

این را بدان

من از عشق تو،

جز اینها،هیچ نمی خواهم

تنها بگذار عاشقت باشم...

همیشه ماندگار من ....


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت


 

میخواهم امشب برای همیشه خیالت را راحت کنم

میخواهم عمق وجودم را فاش کنم

میخواهم بگویم که:

خستگی های شبانه روزم

تردید های بی نهایتم

خشم روزگارم

دنیای بی هدفم

شکست های جبران ناپذیرم

عمر از دست رفته ام

همه وهمه

بدون هیچ ارزشی در مقابل عشقم به تو ست

و هیچ چیز نمیتواند از عطش عشقم به تو بکاهد

و عشق به تو

برای من

مثل ریشه برای درختی ست که از وجود تو تنومند شده

اگر نباشی و نخواهی باشی

جز شاخه های پوسیده و خاشاک چیزی نیست

پس بدان تا ابد با  یاد تو هستم و می مانم

و.......

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

و این دوستت دارم را تا بی نهایت با تو بودن فریاد خواهم زد ......


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت


بهونه...امشب...میخام بگم که...هیچی...بی خیال...!!!

 

می خواستم زیباترین کلمات را به یاری بگیرم...

 

 تا صمیمانه ترین شادیهایم را تقدیمت کنم ...

 

ذهنم یاری نکرد...

 

 پنداشتم که ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست...

 

پس...

 

 ساده می گویم ...

 

دوستت دارم...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت


از نوشتن واست خسته نمیشم...!!!

 

وشب را در تلاوت روز خواندم ...

 

در ازای ماندنت ...

 

ماندم ...

 

ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...!

 

برایت شمع خواهم شد ...

 

آب میشوم ...

 

اشک میشوم ...

 

خاک میشوم ...!

 

و بارانی ترین روزها میشوم ...

 

آفتابی میشوم ...!

 

سخت میشوم ...!

 

نرم می شوم ...

 

شوق میشوم..!

 

پاک میشوم ...!

 

همان گونه که میخواهی ...

 

و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...!

 

همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..!

 

در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی

 

 

که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..!

 

در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....!

 

باز تداعی تکرار شد ...

 

صداقت گفتار شد ...

 

حماقت نیست عشق است ...

 

و عشق است و دوست داشتن ...

 

نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو...

 

 

 حتی از بودن و برای تو سرودن هم خسته نمیشوم بهانه باور کن...

 

نمیگویم تکیه گاهم هستی وقتی غمگینم چون نیستی...

 

اما به جراَت میگویم که وقتی غمگینم و دلزده از دنیا تنها آرامبخشم فکر تو

 

است و یادت...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت


 

                     این عکس رو گذاشتم...

 

 

 

کلبه ای می سازم زیر یک کاج بلند

 

در کنارش یک باغ در کنار آن باغ می روانم رودی

 

 که در آن رود صداقت جاریست

 

و پیامی دارم می دهم آن را به آب

 

ببرد سوی کسی که مرا عاشق کرد


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت


وسط درس خوندنم دیگه نتونستم این بی تو بودنو تحمل کنم...داشت خفم میکرد...واسه همین اومدم بهت بگم...!!

 

این ساعت های غم زده ،به طنین صدای دلنواز تو دلخوشند...

 

و ثانیه های دلتنگی ام،تنها و تنها،با یاد شیرین لبخندهایت جان می گیرند...

 

تو در تک تک لحظه های زندگی ام بی آنکه باشی ، هستی...

 

و این زیبا ترین تضاد ، تنها دلیلی است که مرا ،به وجود داشتن امیدوار کرده است...

 

به نفس کشیدن،در هوای پاک صداقتت...

 

و جان گرفتن ،در زلال چشمان دریاییت...

 

این روزها ،تو تنها بهانه بودنم هستی...

 

گرچه دلت فرسنگها از دلم دور است(نگو نیست که میدونم هست!!!) اما با عاشقانه هایم

 

ثابت میکنم که حتی این فاصله ها را هم  میبوسم...

 

پاینده باشی ای یکتا بهانه...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت


 

هنوز هم خیال تو همان بهانه است...

 

برای ساعت ها نشستن و نگریستن به آن نقطه مبهم سرنوشت...

 

اما دریغ از نا اهلی ثانیه ها...

 

ثانیه های تهی از بودن عاطفه...

 

گرچه افسوسی نیست...

 

چرا که با همه زشتی های حوادث تنها حقیقت زیبا تویی...

 

حرف به حرف مهربانیت را دوست دارم...

 

گرچه به ظاهر دستانم از دستانت خالی است...



 

ساده بیا دست منو بگرو...

 ساده نگیر این همه سادگی رو...

 ساده نگیر اگه هنوز می تونی...

 پای همه سادگیات بمونی...

 خسته نشو اگه تموم راها...

 پیش تو و سادگیات بسته شن...

 طاقت بیار اگه همه آدما ...

از این که پا به پات بیان خسته شن...

 آخر خط جاده ها ی خسته...

 بگو چقدر راه نرفته مونده...

 پشت دلت وقتی به خون نشسته...

 چندتا ترانست که کسی نخونده...

دووم بیار خسته نشو از سفر...

تنهاییتم بزار رو دوشت ببر...

 ترانه باش اونور آخر خط...

 به نقطه می رسی...

بیا سر خط....

 

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 1:45 موضوع | لینک ثابت


 

تا آخر عمر در دلم خواهی ماند

 

تنها تو چراغ محفلم خواهی ماند

 

 

ای پاکترین زلال جوشان دلم

 

ای آینه در مقابلم خواهی ماند...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت


برای تو3...!!!!!!!!!

 

من توی عالم رویام یه بهونه ساخته بودم

 

حتی با دیدن چشمات دل رو تو خواب باخته بودم

 

مشکل از جایی شروع شد که تو اومدی تو دنیام

 

دلو دینمو گرفتی رنگ عشق زدی به حرفام

 

قالب تموم شعرام اسم پاک و بی ریات شد

 

رنگ روزای بلوریم ساده مثل خاطرات شد

 

بودن و دیدن چشمات واسه من عمر دوباره ست

 

آسمون تیرهء من تو که باشی پر ستاره ست

 

نکنم جسارت این دل,دست قلب تو اسیره

 

یا بمون یا برو تا این,اسیر از عشقت بمیره

 

                                                                    ستاره

 


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت


 

سلام به همه’ دوستاي خوبم...

اومدم بی مقدمه بگم امروز بیشتر از همیشه به همتون نیاز دارم...

یه مشکلی پیش اومده که خیلی دلم می خواد حل بشه...

می خوام همتونو قسم بدم به جون عشقتون که وقتی این مطلبو خوندین سرتونو بالا کنین و از خدا

بخواین این مشکل رو حل کنه...

با امید به اینکه همتون به خواسته های قلبیتون برسین...

 

                                                                                        یا هو


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


دلتنگتم...!!!

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

**********

*********

*******

*****

**

*

 

 



هی بهونه ء بی معرفت...

ما که آخر رفاقتو تموم کردیم ولی تو چی...

چیه؟؟؟...

میای میبینی آپ کردم خیالت راحت میشه که ستاره زندست؟؟؟...

داری اشتباه میکنی چون اینروزا با ندیدنت بدجوری دارم دست و پنجه نرم میکنم...

ببین...

اگه صدای من هیچ معنی ای برات نداره...

اما بدون من با صدات زندم...

و با یادت نفس میکشم...

اما ...

بازم شکر...

اوستا کریم بازم شکرت رو به جا میارم...

عاشقی این روزای سختشم قشنگه...

به خودت قسم خیلی باحالی خدا...

فقط یه خواهش:

درسته که این بهونهء ما واسمون اشک رو آرزو کرده...

اما خداجون یه لطفی بکن و نزار حتی واسه یه لحظه درد و غم بیان سراغش...

آخه بهونهء ما با وجود هیبتی که داره دلش خیلی کوچیکه...خیلی...

من میدونم که طاقت سختیرو نداره...

پس اوس کریم یه لطفی بکن و دردها رو بفرست این طرف...

بازم ممنونتم خدا...

از طرف صبورترین عاشق دنیا...ستاره


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


 

دلم اندوهگین...

سرم سنگین...

دو چشمم خیس و بغضم خسته و آهم فراوان...

دو پایم مانده از راه است و گریان...

به هر چیزی که میبینم زنم چنگ...

که شاید نشکند پشتم ز هر درد...

کنم ناله، کشم آه و دلم سرد...

ز احساسم گریزان و ...

ز عقلم نیز آویزان و ...

در اندوه خود غرق و ...

صدایم را که ویلان است و سرگردان...

کسی از دور برای لحظه ای حتی،...

که دستم را بگیرد...

و دلم آرام گیرد و ...

سرم از درد خود کاهد ...

و احساسم مرا آزاد آزاد گذارد ...

هم نمیخواهد...

و شاید لحظه مرگم ...

به روی صخره ای از زجر و از اندوه ...

که اجزایش همه از جنس آتش، خشم و تنهایی و ...

بیماریه عشق و ذره ای مرگ و ...

چه غمگینانه خواهم خفت...

لبان خندان و با بغضی که دیگر لحظه ای آنرا نخواهم ریخت...

مدفون است...

عجب سخت است مردن هم ...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 21:50 موضوع | لینک ثابت


روزنه...!!!

 

به زيبائي يك ترانه ميخوانم سرود زندگي را...


 

 

آواز بودن را در سكوت خود فرياد مي كشم ...

 

 

 فرياد...


 

تا كي پشت ديوار آرزوها تنها بمانم...


 

 

آرزوهايم را نمي خواهم...

 

 

 در بودن چيزي يافتم كه ساختن را آفريدم...


 

 

صداقت را هديه كردم و تمام عشقهاي دنيا را بخشيدم و بخشيدم...


 

 

درسهاي روزگار را پذيرفتم ولي باور نكردم ...


 

 

چون زندگي در دست من است...


 

 

به فراسوهاي زيبا بنگر...


 

 

بنگر كه چگونه لطافتها به سوي تو مي آيد ...

 

 

و مي شويد تمام نا ملايمتها را...


 

نوشته شده توسط ستاره مشرقی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting